تفسیر تربیتی سوره کهف؛ ادامه داستان حضرت موسی(ع) و حضرت خضر(ع)

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم، وَ بِه نَستَعین، إنَّهُ خَیرُ نَاصِرٍ وَ مُعینٍ وَ صَلَی اللهُ عَلَی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ المَعصُومینَ.
خلاصه مباحث گذشته
در ادامه چهارمین داستان سوره کهف رسیدیم به آیه ۶۹ این سوره:
(قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا)
بحث سر این بود که حضرت موسی کلیم الله، با آن مقامات بلندی که داشت و با آن معجزاتی که در اختیارش بود و پیامبر الوالعظم بود، قرار شد برود نزد جناب خضرعلیه‌السلام شاگردی کند و چیز یاد بگیرد.
حضرت موسی علیه‌السلام با فردی به نام یوشع ابن نوح علیه‌السلام حرکت کرد و بالاخره جناب خضر را پیدا کرد؛ بعد حضرت موسی علیه‌السلام به خضرعلیه‌السلام گفت (هَلْ أَتَّبِعُکَ)، آیا دنبال تو راه بیفتم(عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ)، تا تو به من یاد بدهی، (مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا)، از آنچه که به تو تعلیم داده شده؟ در اینجا رشد را می‌توانیم مفعول له بگیریم، یعنی برای رشد؛ یا اینکه بگوییم عِلم جناب خضر رشد بوده است. این مسائل در جلسه قبل بحث شد.
معرفی حضرت یوشع علیه‌السلام
حضرت یوشع جوانی بود که قرآن چند مرتبه از او تعبیر به فتی کرده است. همراهی که حضرت موسی علیه‌السلام برای رسیدن به جناب خضرعلیه‌السلام به‌دنبال خود برد همین شخص بود. حضرت موسی علیه‌السلام می‏خواست راه بیفتد بگردد دنبال معلم؛ چون معلم در دسترس نبود خداوند به او گفت برو این معلم را پیدا کن؛ فردی است با فلان خصوصیات در محل مجمع البحرین (تلاقی دو دریا)، علامت‎هایی هم گفته بودند برای اینکه چه طور هست، مثلا ماهی‎ای که غذایشان بوده زنده می‌شود و …، آنوقت برای این سفر رفیقش را همراه خودش برد، با هم آمدند؛ البته ظاهرا بعد از ملحق شدن حضرت موسی علیه‌السلام به حضرت خضرعلیه‌السلام، این جوان از آنها جدا می‌‏شود.
کسی را که توان صبر ندارد ملامت نکن!
وقتی حضرت موسی علیه‌السلام گفت: (هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا)، موسى به او گفت: «آیا تو را- به شرط اینکه از بینشى که آموخته شده‏اى به من یاد دهى- پیروى کنم؟» قرآن پاسخ جناب خضر به موسی علیه‌السلام را اینچنین بیان می‌کند: (قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا) تو هرگز توان صبر کردن با من را نداری! خودش بعد دلیل می‏آورد:
(وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا)
«وَکَیْفَ تَصْبِرُ»، چگونه امکان دارد تو صبر کنی بر چیزی که «لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»، احاطه خبری و احاطه علمی نداری؟ چون وقتی رفتاری از فردی سر می‌زند، با یک مبنا یا یک احاطه‎ای این رفتار بروز کرده است و آن کسی که سطحش پایین‏تر است معلوم است که به آن مبنا توجه و احاطه ندارد. اگر آن رفتار قابل فهم و قابل هضم نباشد به آن اعتراض می‏کند و دعوا می‎شود که این چه کاری است داری انجام می‏دهی، اینطوری است، الآن شما می‏بینید بچه‏ها گاهی رفتار پدرها برایشان قابل تحمل نیست، زن‎ها گاهی رفتار مردها برایشان قابل تحمل نیست، یعنی سطوح که متفاوت است، اعتراض صورت می‎گیرد، درحالی که او خیر این را می‏خواهد، او یک کار حکیمانه‏ای دارد انجام می‏دهد.
گفت (کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا)، حالا ممکن است گفته شود بنابراین هیچ موقع کسی که سطحش پایین‏تر است با کسی که سطح بالاتری دارد نباید همراه بشود؟ یعنی این آیه این را می‏خواهد بگوید؟ نه، آیه می‏گوید که صبرش سخت است، مگر تعبد داشته باشد؛ یعنی اگر بی صبری کرد نباید او را ملامت کرد. خود خضر دارد می‏گوید اصلا تو نمی‏توانی صبر کنی، نه اینکه بگوید می‏شود صبر کند، اصلا بعید می‏شمارد؛ می‏گوید: تو استطاعت نداری، وقتی کسی که استطاعت ندارد پس جای ملامت هم نیست، این نکته تربیتی‎اش این است، اگر مثلا فرض بفرمایید ما با فرزندمان داریم می‎رویم و او خسته شده و نمی‏تواند با ما بیاید و نمی‎تواند صبر بکند، نباید به او اعتراض کرد، ما باید به او حق بدهیم. البته می‏توانیم از اول به او بگوییم شما با ما نیا، وسط راه اگر آمد و دیدیم نمی‏تواند، (لَن تَسْتَطِیع)، (لاَ یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا). رفتار ما با زیردستانمان و با کسانی که سطحشان پایین‏تر است، اگر از کرامت و احسان نیست حداقل سرشار از عدالت باشد. عدالت یعنی تکلیف به قدر وسع، یعنی تکلیف به بیش‎تر از طاقت نباشد، بنابراین اینجا جناب خضرعلیه‌السلام به نوعی دارد انصاف می‏دهد به حضرت موسی علیه‌السلام، می‏گوید تو نمی‎توانی صبر کنی، خب موسی هم که دنبال این بود که امر پروردگار را اجابت بکند، خدا گفته برو شاگردی کن.
حتی اگر به خودت مطمئن هستی، بازهم بگو إن شاءالله
حضرت موسی علیه‌السلام گفت:
(سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا)
وعده داد که صبر می‏کنم، گفت به زودی می‎یابی مرا ان شاءالله صابر، اولا وعده به صبرش را مقید به ان‎شاءالله کرد، از کجا وعده می‏دهد؟ چون سابقه‎اش سابقه صبوری است، موسی سابقه خودش را دارد، مرد روزگار سختی‎هاست، یعنی از بچگی، در به دری و گرفتاری را تحمل کرده بود، موسی علیه‌السلام یک بچه نازپروده که نبوده، همه‏اش زندگی‎اش فراز و فرود داشته، بنابراین سابقه‎اش یک سابقه‎ای است پر از صبر و استقامت، اما آنقدر حضرت موسی علیه‌السلام عارف و دقیق هست در حرف زدن که باز هم می‏گوید ان‎شاءالله که اگر نشد یک وقت دروغ نگفته باشد، یعنی اینکه محکم آدم‎ها از آینده بخواهند حرف بزنند این کمی خلاف توحید است، چرا؟ چون ما همه‌کاره نیستیم در این عالم، ما نمی‏دانیم چه چیزهایی پیش می‎آید، ما نمی‎دانیم چه وقت مریض می‏شویم، ما نمی‏دانیم چه وقتی گرفتار می‏شویم، چون ما به همه عالم احاطه نداریم شئون عالم در اختیار حتی نبی هم نیست، خدای متعال (کُلَّ یَوْمٍ هو فِی شَأْنٍ) هست، خدای متعال رب هست، به این دلایل نبایستی مؤمن قاطع بگوید من از فردا این کار را می‏کنم، اصلا اگر سوره کهف را گفتید سوره ان‎شاءالله درست گفتید، چون اصلا قبلش خواندیم در یک داستانی که خداوند به جناب نبی مکرم (ص) فرمود (وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا إِلاَّ أَن یَشَاء اللّهُ) ، مبادا بگوییم از فردا این کار را انجام می‏دهم، مگر اینکه إن‎شاءالله را بگویی، لذا حضرت موسی علیه‌السلام گفت إن‎شاءالله من را صابر خواهی یافت.
إن‌شاءالله یعنی «اگر خدا بخواهد»، یعنی عزم من در دل مشیت پروردگار است. درست است که خدا ما را آزاد آفریده که تصمیم بگیریم اما ما در این دنیا فعال مایشاء نیستیم، ما آزادی تکوینی‌مان حد و حدودی دارد، این طور نیست که هرکار بخواهیم بکنیم، این مشیت ما، اراده ما در دل مشیت پروردگار هست، یک آیه‎ای هست می‏گوید (مَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ)، نمی‎خواهید مگر خدا بخواهد، یعنی خدا به ما مشیت داده است، به ما قدرت تصمیم‎گیری داده، خب این حدّ و حدودی دارد، مطلق که نیست، ما که خدا نیستیم.
در مورد امورات غیر معنوی هم خدا اجازه داده که شما بخواهید، آن هم حد و حدودی دارد، نگاه کنید، شما هرچه که می‎خواهید انجام بدهید به اذن اوست؛ (وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَهٍ إِلاَّ یَعْلَمُهَا)، برگ از درخت می‎خواهد بیفتد به اذن اوست، الآن می‏خواهیم خلاف بکنیم، خدا باید نیرویی که به ما داده آن نیرو را نگیرد، خدا باید بین ما و آن کار حائل نشود، لذا خیلی وقت‎ها آدم‎ها می‎خواهند خلاف بکنند نمی‏‎شود، خدا دوستشان دارد اسبابش را برایشان فراهم نمی‎کند. خوبی هم بخواهیم انجام بدهیم همینطور است، هرکاری می‏خواهیم بکنیم بایستی خدای متعال اذن بدهد، اذن تکوینی، بایستی آن مشیتش شامل حال ما بشود.
یادگیری در میدان عمل؛ بهترین روش یادگیری
در جلسات گذشته این بحث را داشتیم که بهترین روش یادگیری، یادگیری در میدان عمل است، یعنی یک بچه اگر با پدرش برود و بیاید در صحنه زندگی چیز یاد می‌گیرد، یک یادگیری عینی و تجربی. متأسفانه الآن نظام آموزشی‎ ما بیش‎تر تئوریک است، و در صحنه عمل کم داریم. میدانی عمل نمی‌کنیم، لذا حافظه‏‎ها را پر از معلوماتی می‏کنیم که بعد هم به دردمان نمی‎خورد. اصلا این خودش یک درس است به نظر من، اگر بخواهیم یک نکته آموزشی و تربیتی از آن استنباط بکنیم این است که بیش‎تر باید یادگیری‏ها برود در میدان عمل؛ لذا می‎بینید شخصی با اینکه فارغ‎التحصیل کشاورزی است ولی یک مزرعه را نمی‏تواند آباد بکند! برخی در همان رشته خودشان هم کارآمد نیستند؛ چون در میدان عمل گام بر نداشته است. در تربیت فرزند و شاگرد و امثال اینها هم هرچه که میدانی‏تر باشد، توفیقات بیش‏تر است، بهتر است متعلم همراه با مربی باشد.
وقتی اراده اولیاء الهی محقق نمی‌شود!
اراده انسان در دل اراده پروردگار است؛ یعنی اگر او نخواهد نمی‏شود. وقتی ما می‎خواهیم، معنایش این است که خدا اجازه داده است. اگر خدا نخواهد اراده ما تحقق پیدا نمی‏کند؛ اصلا او می‏تواند کاری کند که ما اراده نکنیم، آیه‌ای داریم که می‏گوید «خداوند می‏تواند یک کاری کند که ما اراده نکنیم»، (أَنَّ اللّهَ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ)، خدا اصلا می‏تواند بیاید بین تو و دلت فاصله بیندازد به‌طوری که اصلا نتوانی تصمیم بگیری، متوجه‏اید، پس اگر تصمیم می‏گیریم خدا اجازه می‏دهد که ما آن نیروی تصمیم‏گیری‏مان فعال باشد، حالا این حدود تصمیم گیری‏مان و اینکه چقدر می‏توانیم این تصمیم را اجرایی بکنیم، این بستگی به مشیت پروردگار دارد، نه اولیاء خدا هرآنچه را که خواستند عملی شد، نه اعداءالله هرآنچه را که خواستند عملی شد. آیا فراعنه در طول تاریخ هرآنچه را که خواستند شد؟ نه، به خیلی از آرزوهایشان نرسیدند. آیا اولیاء خدا هرآنچه را که خواستند شد؟ نه، نشد؛ یعنی پیامبر اکرم(ص) خواستند که امیرالمومنین علیه‌السلام خلیفه بلافصل بشود؛ اما نشد. امیرالمومنین علیه‌السلام خواست، اما نشد؛ خیلی چیزها نمی‏شود. البته اولیاء خدا وقتی نمی‎شود درس می‏گیرند، امیرالمومنین علیه‌السلام فرمود «وَ قَالَ [علیه السلام] عَرَفْتُ اللَّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَمِ» ، دنیا را کلاس معرفت می‏دانند و از شکست‏هایشان هم درس می‏گیرند، اعداءالله وقتی خواسته‌شان محقق نمی‎شود آه می‏‌کشند، حسرت می‏‌خورند، اعداءالله، کور هستند و چیزی یاد نمی‏گیرند. مومن وقتی به خواسته‌اش نمی‌رسد می‎گوید «الهی رضا بقضائک» ، می‏گوید یک حکمتی بوده، یک نکته‏ای بوده لابد.
آیا حضرت موسی علیه‌السلام صبور نبودند؟
در مورد حضرت موسی علیه‌السلام و کشته شدن آن فرد باید به این نکته توجه نمود که هنوز وقت انقلابش نبود، بعد پیروانی برای خودش درست کرده بود، یک روز دید یکی از این پیروانش دارد با یک قبطی دعوا می‎کند آن‎ها هم آدم‎های ظالمی بودند، آن‌وقت موسی باید چکار کند؟ موسی حامی مظلوم است دیگر، رفت جلو، آن ظالم را بزند کنار، خب حالا اجل او رسید و مُرد، نه اینکه تندخو بود، یعنی اگر موسیعلیه‌السلام نمی‏رفت جلو و این کار را نمی‎کرد، مقصر بود. اینکه در مورد حضرت بگوییم تندخو بودند، سندی برایش نداریم، بالأخره او پیامبر خداست.
بعد گفت (هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ) ، یعنی این درگیریِ زودهنگام خواستِ شیطان شد؛ چرا؟ چون دیگر حضرت موسی علیه‌السلام نتوانست بماند آنجا، سران قوم نشستند و می‎خواستند بکشند حضرت را، البته ایشان فرار کرد و رفت پیش شعیب و خلاصه اینکه این به معنای کم صبر بودن حضرت موسی علیه‌السلام نیست و این برداشت کاملا غلط است که بگوییم ایشان صبور نبوده است.
صبر؛ لازمه معیت با اولیاء الهی
معیت با اولیاء خدا صبر می‏خواهد، و با لطف خدا می‏توانیم صابر بشویم. اگر هم می‏خواهیم صبر بکنیم باید ان‎شاءالله بگوییم. آدم با صبر می‏تواند رشید بشود، با لطف خدا انسان می‎تواند صابر بشود و با صبر می‎تواند انسان رشید بشود، یعنی رشد پیدا بکند، یعنی رشد بدون صبر میسر نیست. در مورد حضرت شعیب علیه‌السلام داریم، ایشان وقتی می‎خواست موسی علیه‌السلام را به دامادی انتخاب بکند، حضرت موسی علیه‌السلام را نمی‎شناخت، بحث مهریه که مطرح شد، قرار شد هشت تا ده سال کار بکند. حضرت موسی علیه‌السلام گفت (سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا) ، حضرت شعیب هم گفت (سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ) ، یعنی هر دو سابقه خودشان را می‎دانند، موسی علیه‌السلام می‏‎داند صابر بوده، می‏گوید: ای خضر تو که من را نمی‎شناسی، (سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا)، شعیب هم می‎داند که تا الآن که صالح بوده، موسی هم نمی‏شناسدش، می‏گوید سَتَجِدُنِی، تو می‎یابی مرا (إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ) ، قاطعانه برای آینده نگفت من صالح خواهم بود، گفت ان‎شاءالله من را صالح می‎یابی، یعنی داماد و پدر و خانم به هم می‏خوردند.
داماد صبور باشد، این هم یک ذوقی است دیگر، به هرحال موسی اگر می‏گوید (سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا) ، با توجه به سابقه‎اش می‎گوید، ولی ان‎شاءالله را چرا می‏گوید؟ چون از آینده خبر ندارد، هیچ کس برای آینده نباید محکم حرف بزند، جناب شعیب علیه‌السلام هم باتوجه به سابقه‎اش می‏گوید در آینده مرا صالح خواهی یافت؛ چون قطعیت ندارد می‏گوید ان‎شاءالله.
تا در شرایط قرار نگیری نمی‌توانی بفهمی صابر هستی یا نه!
آنوقت اینکه حضرت موسی می‏گوید (سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا) ، فکر نمی‌کرد که نتواند صبر کند، یعنی نمی‎دانست چه چیزی در فکر حضرت خضرعلیه‌السلام است و چه مأموریتی دارد؛ باتوجه به سابقه‎اش گفت (سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا) .
یک نکته‏ای که از این داستان می‎شود استفاده کرد، تا در شرایط قرار نگیری نمی‎فهمی صابر هستی یا نه؛ یعنی واقعا آدم تا بیرون گود است می‎گوید چیزی نیست من صبر می‏کنم. شاید تجربه کرده باشید وقتی آدم می‏رود خواستگاری با خانم‎ها که می‏گویی من اینجوری هستم، اینطوری هستم، می‏گویند باشه، باشه، معمولا بیش‎تر از توانشان قول می‏دهند، بعد کم دیدم مثلا خانمی باشد که هرآنچه را که گفته بتواند عمل کند، اگر نتوانستند دیگر حق بدهید به آن‏ها، در میدان عمل تازه می‏فهمند صابر نیستند.
گاهی افراد در مقام ادعا می‌مانند؛ ما خودمان خیلی تجربه کردیم در پذیرش طلاب، اول می‏گوییم «شرایط ما اینطور است، آنطور است» می‏گوید «باشد»؛ یا مثلا بچه‏مان می‏خواهد همراهمان بیاید، می‏خواهیم کوه برویم، جایی برویم، می‏گوییم بابا سخت است نمی‏توانی، می‎گوید نه من می‎‏توانم، بعد که می‎آید وسط کار کم می‌آورد؛ آدم‏ها میزان صبرشان در شرایط سخت مشخص می‏شود؛ بنابراین صبر ادعایی نیست.
تبعیت؛ لازمه یادگیری در میدان عمل
آیه بعد، بعد فرمود (وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا، این وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا) ، این عطف به همان صابرا است، از آنجایی که به إصطلاح صابر معنای فعل را می‏دهد می‏شود (وَلَا أَعْصِی) را عطف به آن گرفت؛ یعنی «سَتَجِدُنِی اصبر وَلَا أَعْصِی»، و من دیگر نسبت به هیچ فرمان تو معصیت نخواهم کرد؛ یک شاگردی داری مثل موم در مشت توست، مطیع فرمان توست. ببینید، این مطلب مدِّ نظرِ ماست؛ یادگیری در میدان عمل تبعیت می‏خواهد، و الا یادیگری سر کلاس که این چیزها را نیاز ندارد.
در اول بحث ظاهرا این بود که خضر نمی‎پذیرفت و می‏گفت «تو نمی‎توانی صبر بکنی»، حضرت خضرعلیه‌السلام ناز می‏آورد؛ (قالَ إِنَّکَ لَنْ تَسْتَطیعَ مَعِیَ صَبْراً وَ کَیْفَ تَصْبِرُ عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً) ؛ با توجه به این مضامین ظاهرا حضرت خضرعلیه‌السلام نمی‎خواسته موسی علیه‌السلام را بپذیرد؛ البته وقتی که حضرت موسی علیه‌السلام گفت «ان‏شاءالله» جناب خضرعلیه‌السلام خوشش آمد؛ این نشان معرفت حضرت موسی علیه‌السلام است، نشان ادب او است.
از عبارت «ان‎شاءالله» در روایات تعبیر به استثناء می‏شود، یعنی استثناء کردن با ان‏شاءالله، در نامه ۴۵ نهج البلاغه هم داریم، که حضرت علی علیه‌السلام این‌گونه قسم می‌خورد «وَ ایْمُ اللَّهِ یَمِیناً أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَهِ اللَّهِ لَأَرُوضَنَّ نَفْسِی رِیَاضَهً تَهِشُّ مَعَهَا إِلَى الْقُرْصِ…»، بعد جواب قسم را هم می‏گویند “لَأَرُوضَنَّ”، می‏خواهد بگوید “وَ ایْمُ اللَّهِ لَأَرُوضَنَّ”، قسم می‎خورم به خدا که نفسم را ریاضت می‎دهم، و این فقط یک مورد استثناء دارد، آن استثنائش چیست؟ «أَسْتَثْنِی فِیهَا بِمَشِیئَهِ اللَّهِ» مشیهالله یعنی ان‎شاءالله، لازم نیست حتما واژه ان‎شاءالله بیاید، همین توجه به مشیت پروردگار خودش کفایت می‏کند. وقتی که جناب خضرعلیه‌السلام دید حضرت موسی علیه‌السلام “ان‎شاءالله” گفت دلش نرم شد، خوشش آمد از این‌که این شاگرد، بامعرفت و با ادب است، و او را پذیرفت.
رتبه پیامبران اولواالعظم نسبت به دیگر پیامبران
نکته‌ای را باید تذکر بدهیم؛ از حیث رتبه پیامبران اولواالعظم، از غیر الواالعظم مرتبه بالاتری دارند، منتهی حضرت خضرعلیه‌السلام مأموریت ویژه از جانب پروردگار داشت. الآن هم مشاهده می‌شود مثلا بعضی از رئیس‎جمهورها، به شخصی که سمَتی ندارد مأموریت ویژه می‏دهند. آخر این داستان می‎رسیم که خضر گفت (وَمَا فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی) ، تمام این کارهایی که کردم، اینها امر خدا بود؛ یعنی اگر خضر این کارها را نمی‎کرد؛ اگر خضر کشتی را سوراخ نمی‎کرد، خدا خودش این کار را می‏کرد؛ اگر خضر این کار را نمی‎کرد خدا آن بچه را می‎کشت؛ منتهی چون قرار بود از این حوادث مستقیما پیامبرش درسی بگیرد، خداوند به خضرعلیه‌السلام مأموریت داد که این کارها را انجام بدهد و این یک نکته است که در حوادث عالم درس است، یک خضری باید پیدا بشود فقط بیاید درس‎ها را به ما بگوید و الا درس را ما نمی‎فهمیم!
دلیل سوراخ کردن کشتی توسط حضرت خضرعلیه‌السلام
سوراخ کردن کشتی یعنی ضربه مالی؛ آیا ممکن است مستضعفان ضربه مالی بخورند بدون اینکه حکمتی درکار باشد! حتماً یک حکمتی داشت، خدا اراده کرده بود کشتی سوراخ بشود تا کشتی غصب نشود و از شر دشمنان حفظ شود. قطعا کشتی معیوب از کشتی مغصوب بهتر است، عقل هم همین را می‎گوید دیگر، ولی ما حوادثی که اتفاق می‎افتد متوجه نمی‎شویم، لذا در روایت داریم از امام موسی کاظم علیه‌السلام فرمودند: «مَا مِنْ شَیْ‏ءٍ تَرَاهُ عَیْنُکَ إِلَّا وَ فِیهِ مَوْعِظَهٌ» . در همه چیز در این عالم پیام هست؛ فقط آدم باید بگردد پیام‎ها را پیدا کند. ما پیام‎ها را پیدا نمی‎کنیم و إلّا خدا با هر چیزی دارد با ما حرف می‎زند. در روایات اگر نگاه کنید، چندتا روایت داریم درباره موعظه مضمونش این است که موعظه‎ها فقط موعظه‎های لسانی نیست، گفتاری نیست، بلکه طبیعت هم با آدم حرف می‎زند! اتفاقاتی که می‏افتد با آدم حرف می‎زند! مرده‎ها با آدم حرف می‎زنند! خود مرگ واعظ است؛ دامنه‎اش توسعه دارد. در روایت داریم که حضرت امام صادق علیه‌السلام فرمود: «ولم یرغبوا إلینا فی علمنا کما رغب موسی علیه‌السلام إلی العالم» ، حضرت دارد گله می‎کند، می‏گوید در علم ما اهل البیت مردم رغبت نشان ندادند «کما رَغَبَ موسی الی العالِم»، به اندازه‎ای که موسی اشتیاق داشت به آن عالِم، (یعنی حضرت خضر علیه‌السلام) «و سأله‌ لیتعلم منه العلم و یرشده‌ فلما ان سأل العالم ذلک علم العالم ان موسی لایستتیع صحبه»، یعنی جناب خضر فهمید که این نمی‎تواند همراهی کند، «و لا یحتمل علیه و لا یصیر معه‌، فعند ذلک قال العالم (فَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا)». در ادامه روایت داریم، حضرت موسی علیه‌السلام خاضعانه گفت: «قال له موسیعلیه‌السلام و هو خاضع له یسطلتفه»، چون می‎خواست دل خضر را نرم کند، دنبال طلب لطف خضر علیه‌السلام بود، «یسطلتفه علی نفسه کیقبله»، تا قبول کند او را، (قَالَ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ).
عُجب؛ مانع یادگیری انسان
در روایت دیگری داریم امام صادق علیه‌السلام می فرمایند: «کان مُوسی اَعْلَمُ مِنَ الخِضْرِ» حضرت موسی از حضرت خضر اعلم بود. همچنین می‌فرمایند: «لَمْ یَکُنْ ذَلِکَ بِاسْتِحْقَاقٍ لِلْخَضِرِ علیه السلام لِلرُّتْبَهِ عَلَى مُوسَى ع وَ هُوَ أَفْضَلُ مِنَ الْخَضِر»؛ این موضوع خاصی بود که خداوند خواست موسی علیه السلام را گوشمالی بدهد و چیزی یادش بدهد که دیگر نگوید “من اعلم در زمین هستم”؛ چون عُجب که پیدا می‎شود آدم درجا می‏زند و دیگر دنبال یادگیری نمی‌رود؛ برای طلبه‎ها این داستان از این جهت خیلی خوب است، که به هرجا رسیدند نگویند ما دیگر به انتهای علم رسیدیم؛ لذا پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم فرمود: «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْد» ، امام صادق علیه‌السلام فرمود «کان مُوسی اَعْلَمُ مِنَ الخِضْرِ» موسی از خضر داناتر بود منتهی همین حضرت موسی علیه‌السلام که اعلم بود در ذهنش آمد که اعلم است! نباید به ذهنش بیاد که “اعلم فی الارض” است، چون وقتی می‎گوید من به انتهای علم رسیدم و در مُخیّله‎اش می‎آید که من “اعلم فی الارض” هستم، دیگر در به در به دنبال یادگیری نیست. از ما خواستند همیشه به دنبال یادگیری باشیم و زندگی را کلاس درس بدانیم.
کودک به هرآنچه دارد قانع است!
در روایت دیگری داریم که آقا امام صادق علیه‌السلام فرمود: «اگر من بین موسی و خضر بودم در آن‌وقت، به آنها می‏گفتم هیچ‌کدام اعلم نیستید؛ من اعلم از شما هستم، می‏گفتم شما در دستتان چه دارید؟ بعد فرمود: حضرت موسی علیه‌السلام و خضر علیه‌السلام علم گذشته را داشتند، به آن‎ها علم تا قیامت که چه اتفاقاتی می‎افتد را ندادند، [اما] ما از پیامبر چنین علمی را ارث بردیم.» و اشاراتی هم این روایات دارد به اینکه اهل‌بیت علیهم‌السلام چقدر غریب هستند، و بشر چقدر سطحش پایین است که نمی‎آید درِ خانه این‎ها! حالا حالاها بشر باید برود سرش به سنگ بخورد، رشد بکند؛ البته یک روزی برمی‎گردد به درِ خانه اهل‌بیت، کما اینکه در نهج البلاغه داریم، حضرت فرمود: «لَتَعْطِفَنَّ الدُّنْیَا عَلَیْنَا بَعْدَ شِمَاسِهَا عَطْفَ الضَّرُوسِ عَلَى وَلَدِهَا وَ تَلَا عَقِیبَ ذَلِکَ»؛ دنیا پس از سرکشی، به ما روى مى‌کند، چونان شتر ماده بدخو که به بچه خود مهربان گردد. بعد حضرت این آیه را خواند، (وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ) ، این اراده الهی است و روزی این اتفاق خواهد افتاد. ائمه معصومین علیهم‌السلام مستضعفان روی زمین هستند، مستضعف سیاسی و نظامی؛ یعنی در یک غربت و تنگنایی هستند. البته روزی بشر برخواهد گشت، ولی ببینید موسی علیه‌السلام با این علمش چون رشید بود حاضر شد برود درِ خانه خضر و چیزی یاد بگیرد؛ بشر اگر نمی‎آید درِ خانه اهل‌بیت هنوز کودک است، و کودک به هرآنچه که دارد قانع است!
سؤالی که بوی اعتراض بدهد ممنوع
(قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا)
«قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی»، جناب خضر گفت اگر پیروی می‎کنی از من «فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ»، سوال نکن؛ یعنی گفت یک اتفاقاتی می‌افتد، وسط کار نباید سوال کنی!
سوال‏ها هم دو نوع است؛ یک سوال استفهامی داریم، یک سوال اعتراضی؛ به نظر من اینجا یعنی اعتراض نکن. از کجا می‏گویم سوال اعتراضی داریم؟ یک نمونه دیگر در قرآن داریم، که سوال اعتراض است؛ سوال است ولی اعتراضی است؛ یعنی بوی اعتراض می‎دهد؛ در داستان حضرت نوح علیه‌السلام است. حضرت نوح علیه‌السلام وقتی که کشتی درست کرد و عذاب شروع شد، ـ باران از آسمان آمد و از زمین هم آب جوشید ـ یک وقت دید که بچه‏اش سوار کشتی نیست! گفت «یَا بُنَیَّ ارْکَب مَّعَنَا» ، سوار شو، به حرف نکرد، گفت غرق می‌شوی، گفت به کوه پناه می‏برم، نوح گفت «لاَ عَاصِمَ الْیَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ» ، خلاصه داشت صحبت می‏کرد، قرآن می‎گوید «وَحَالَ بَیْنَهُمَا الْمَوْجُ فَکَانَ مِنَ الْمُغْرَقِینَ» ، یعنی موج میان آن دو حایل شد و [پسر] از غرق‏شدگان گردید. جلو چشمش دید که بچه‏اش غرق شد، خب پدر است دیگر، دلش می‎سوزد. نوح یک سوال از خداوند کرد، گفت: «رَبِّ إِنَّ ابُنِی مِنْ أَهْلِی» ، بچه من که اهل من است! چون خدا به نوح وعده داده بود که اهلت را نجات می‎دهیم؛ گفت بچه من که اهل من است! اینجا حضرت نوح علیه‌السلام صغری و کبری منطقی کرد و گفت: «وَإِنَّ وَعْدَکَ الْحَقُّ» ، خداوندا تو وعده دادی اهلت را نجات می‎دهم، بچه من اهل من است، وعده تو هم که حق است، پس چه شد؟ خدای متعال اول جوابش را داد که این غلط است، صغرای مسأله‌ای که می‏گویی «إِنَّ ابُنِی مِنْ أَهْلِی» این غلط است؛ «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ» او اصلا اهل تو نیست؛ بعد هم فرمود «فَلاَ تَسْأَلْنِ مَا لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»، این لاَ تَسْأَلْنِ پاسخ اعتراض حضرت نوح است؛ چون این سوال اعتراض بود. البته نوح سریع دست و پایش را جمع کرد گفت «أَعُوذُ بِکَ أَنْ أَسْأَلَکَ مَا لَیْسَ لِی بِهِ عِلْمٌ» ، خدایا استغفرالله، پروردگارا من به تو پناه مى‏برم که از تو چیزى بخواهم که بدان علم ندارم!
آیا سؤال نسبت به چیزی که علم نداریم بد است؟
نه اتفاقا سؤال به آنچه که علم نداری خوب است، لکن سؤالت نباید بوی اعتراض بدهد؛ این خلاف ادب است. «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِن کُنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» ، چقدر توصیه می‎کنند سوال کنید؛ السُّؤالِ نِصْفُ الْعِلْمِ؛ می‏گوید سوال بکنید، پس چرا اینجا شرط می‏کند سوال نکن؟! یا خداوند به حضرت موسی و نوح می‏گوید دیگر سوال نکنید! چون سؤال اعتراضی توسط نوح با مقامش نمی‎سازد، از حضرت موسی که می‏داند این معلم از طرف خداست، این سؤال خوب نیست. موسی می‏داند این خضر را خدا فرستاده، آدم مطمئنی است، مگر می‎شود مثلا یک پدری بچه‏اش را در اختیار یک معلم نااهل قرار بدهد؟! می‎داند این خضر مقاماتی دارد، لذا این لَا تَسْأَلْنِی به نظر من یعنی سوال اعتراضی نکن، بعد گفت «حَتَّى أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا»، سوال نکن تا خودم بعداً احداث ذکر کنم، یعنی چه؟ یعنی خودم برایت توضیح بدهم. نکته تربیتی در اینجا این است که بهتر است شاگرد وسط حرف استادش نپرد؛ یعنی صبر کند اگر توضیح نیامد بعد سوال کند؛ البته فقط سوال استفهامی؛ چون می‎گوید حَتَّى أُحْدِثَ. بهتر است معلم هم چیزی را مبهم نگذارد؛ یعنی اگر معلم وسط صحبت‏هایش ابهام را برطرف نکرد آخرش باید ابهام را برطرف کند. اگر در جریان تعلیم و تعلم در میدان عمل و وسط جنگ توضیح نمی‎دهد آخرش توضیح بدهد؛ چون گاهی وقت‏ها وسط جنگ وقت توضیح دادن نیست؛ وسط میدان عمل وقت توضیح دادن نیست؛ ولی بالاخره باید ابهام زدایی کند. معلم نباید همیشه سطح شاگردش را پایین نگه دارد، هیچ طبیبی نباید مریضش را همیشه سطحش را پایین نگه دارد، این مریض باید یک روزی طبیب بشود؛ این شاگرد باید یک روزی معلم بشود. خیلی قشنگ است، می‏گوید من آخرش برایت توضیح می‏دهم، منتهی می‏گوید تو وسط ماجرا سؤال نکن. پس بهتر است متعلم صبر کند تا معلم خودش توضیح بدهد؛ اگر کلامش تمام شد و توضیح نداد آنوقت بپرسد، آنجا حق دارد که بپرسد. وظیفه معلم هم هست که ابهامات را برطرف بکند. نکته لطیف این است که تواضع شاگرد یک جلوه دارد و تواضع معلم یک جلوه دیگری دارد. تواضع شاگرد صبر است، تا آخر ابهام زدایی بکند، تواضع معلم این است که ابهام زدایی بکند؛ یعنی معلم باید به شاگرد حق بدهد که بداند، تواضع معلم این است که به رسمیت بشناسد حس کنجکاوی شاگرد را، حق دانستن شاگرد را به رسمیت بشناسد؛ لذا خودش گفت من برایت توضیح می‏دهم.
در تفسیر صافی داریم از آقا امام رضا علیه‌السلام که فرمود «یقول لا تفعلنی ان شی افعله و لا تمکرهوا علی حتی اخبرک عمل به خبره»، همان نکته‎ای که گفتم جالب است روایت هم دارد، من این روایت را توجه نکرده بودم، فرمود لا تفعلنی ان شی، این تفسیر کرد این آیه را که گفته «لَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ»، فرمود این شی ادامه‏اش اینطوری است، «لَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ افعله و لا تمکرهوا علی»، انکار نکنید، رد نکنید، نگویید کار زشتی کردید، نگویید کار منکری کردید، «حتی اخبرک»، تا خودم بعد توضیح بدهم، و حضرت موسی هم گفت «نعم»، باشد.
هرکاری باید در ظرف خودش اتفاق بیافتد
درس تربیتی مطلب فوق این است که هرچیزی زمان خاص خودش را می‏خواهد، توضیح دادن زمان می‎خواهد، می‏خواسته توضیح بدهد، وسط کار وقت توضیح دادن نیست، وسط جنگ وقت توضیح دادن نیست. یک فرمانده می‏گوید این کار را بکن، بکن دیگر، آنجا بخواهی وسطش سؤال و جواب بکنی نمی‎شود؛ دقت می‎کنید؟ یعنی هرچیزی زمان می‎خواهد، در ظرف خودش، کارها باید اتفاق بیفتد، توضیح هم زمان خاص خودش را می‏خواهد؛ یعنی آن چیزی که خدشه ندارد، این است که بگوییم هر چیزی زمان خاص خودش را دارد. بله، گاهی می‎بینید وسط میدان جنگ اقتضایش هست توضیح بدهد، اشکالی ندارد، با یک توضیح کوتاه مسئله حل می‏شود. گاهی قبلش باید توضیح بدهد، گاهی هم شما باید صبر کنید، دیر نمی‏شود، بعدش توضیح می‏دهد و شما حکمت ماجرا را می‌فهمید.
تعبُّد چیست؟
اصلاً تعبد یعنی همین که ما از باب اینکه بنده هستیم کاری را انجام می‏دهیم و می‎دانیم حکمتی دارد. ما به حجت خدا می‎گوییم تو حجت خدا هستی، ما قبولت داریم، و حتماً دستوری که می‌دهی حکمت هم دارد امّا ما نمی‎دانیم. در نامه ۳۱ نهج البلاغه داریم، فرمود «فَإِنَّهُ لَمْ یَأْمُرْکَ إِلَّا بِحَسَنٍ وَ لَمْ یَنْهَکَ إِلَّا عَنْ قَبِیحٍ»، امر خدا به چیزی تعلق گرفته است که حسن داشت، و الا اصلاً امر نمی‎کرد. نهی خدا از چیزی شده که یک قُبحی داشته، شما حسن و قُبحش را ممکن است متوجه نشوید؛ مثل اینکه طبیب دارویی تلخ را می‌گوید بخورد! ما می‎گوییم این چه حسنی دارد؟ این که تلخ است! ولی با اعتمادی که به این دکتر داریم و می‌دانیم او آگاه و مهربان است، می‎فهمیم این داروی تلخ هم حُسن دارد. یا حتی می‏‎گوید پایت را باید از زانو قطع کنی! برای این‎هایی که بیماری قند دارند. این خب کار قبیحی است دیگر، اما با اعتمادی که داریم به این پزشک، متعبد می‎شویم و این را قبیح نمی‎دانیم می‏گوییم امر او حُسن دارد.
گاهی هم حُسن اوامر الهی در آزمایش صِرف است؛ یعنی انجام شدن آن عمل حُسن ندارد، حسن در امر است، همین که می‎خواهد آزمایشت بکند، مثل داستان حضرت ابراهیم علی‌نبیناوآله‌وعلیه‌السلام که خدا به او امر کرد سر بچه‏ات (اسماعیل علی‌نبیناوآله‌وعلیه‌السلام) را ببر، آنجا حسن در امر بود نه در اتفاق افتادن آن دستور، قرار است آزمایش بشود. در هر صورت حُسن است، یعنی همین که اجازه دادند ابراهیم در این آزمایش شرکت بکند، محرومش نکردند از بروز قابلیت‎های خودش، لطف است. خوب است یک کسی را بگوییم آقا به تو اجازه نمی‎دهیم شرکت بکنی در آزمایش؟ آقا به ما هم میدان بدهید، ما هم خودمان را نشان می‎دهیم در آزمایش‎ها، گاهی وقت‎ها پس اینطوری است یعنی حُسن در امر است، نه در انجام مأمورٌ بِه، اکثرش در انجامش است، اکثر اوامر پروردگار اینطوری است، ولی گاهی هم عکسش می‎شود.

والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته
اللهم صل علی محمد وآل محمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *