تفسیر تربیتی سوره کهف؛ داستان حضرت موسی(ع) و حضرت خضر(ع)

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ
بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم، وَ بِه نَستَعین، إنَّهُ خَیرُ نَاصِرٍ وَ مُعینٍ وَ صَلَی اللهُ عَلَی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ المَعصُومینَ.
منشاء داستان حضرت موسی(ع)

داستان‏های سوره کهف را پارسال شروع کردیم، رسیدیم به داستانِ حضرت موسی و خضر علی‌نبیناوآله‌وعلیهما‌السلام، سوره کهف آیه ۶۰ به بعد:
(وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا، فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا نَسِیَا حُوتَهُمَا فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبًا، فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا)
در مورد منشأ این داستان در روایت داریم حضرت موسی(ع) وقتی که کلیم الله شد، ـ این یک امتیازش بودـ بعد تورات بر او نازل شد، انزل علیه التورات، (کُتِبَ لَهُ فِی الأَلْوَاحِ مِن کُلِّ شَیْءٍ مَّوْعِظَهً وَتَفْصِیلاً، اشاره به آیه قرآن وَکَتَبْنَا لَهُ مِن کُلِّ شَیْءٍ مَّوْعِظَهً وَتَفْصِیلاً) ، بعد خدا به او ید بیضا داد، عصایی داد که هم دریا را می‎شکافت، هم اژدها می‎شد، هم می‏زد به زمین چشمه می‎آمد بالا، بعد معجزات نه گانه، طوفان و ملخ و زفادع و دم و بعد خدا فرعون و لشگریانش را غرق کرد. بعد حضرت موسی با خودش گفت: «ما اری ان اللّه عزوجلّ خلق خلقاً اعلم منی؟» ، گفت فکر نمی‏کنم خدا مخلوقی داناتر از من آفریده باشد! خدای متعال به جبرئیل وحی کرد: «یا جبرئیل ادرک عبدی موسی قبل عن یهلک»، برو به داد بنده‌ام موسی برس قبل از اینکه هلاک شود، «و قل له…»، به او بگو: «عند ملتق البحرین رجل عابدا»، در محل تلاقی دو دریا یک مرد عابد هست، «فتبعه و تعلم منه» دنبال او حرکت کن و از او علم فراگیر.
علائم عُجب در انسان
در منشأ پیدایش این داستان نکات زیبایی وجود دارد؛ خلاصه‎اش از یک عُجب شروع می‎شود، که عجب هم علائمی دارد، یا مراتبی دارد، یکی‎اش استکثار است، استکثار عمل خود، یکی‌اش نسیان ذنب است، یکی هم فراموشی نعمت‏های پروردگار است، این‏ها ترکیب دارند با هم؟
در روایت داریم که امام صادق علیه‌السلام فرمود: قالَ إبلیسُ ـ لَعنهُ اللّه ِ عَلَیهِ ـ لِجُنودِهِ: إذا استَمکَنتُ مِنِ ابنِ آدَمَ فی ثَلاثٍ لَم اُبالِ ما عَمِلَ؛ فإنَّهُ غَیرُ مَقبولٍ مِنهُ : إذا استَکثَرَ عَمَلَهُ، و نَسِیَ ذَنبَهُ، و دَخَلَهُ العُجبُ.
ابلیس ـ که لعنت خدا بر او باد ـ به لشکریانش گفت: اگر در سه کار بر فرزند آدم چیره آیم، دیگر باکى ندارم که چه کارى مى‌کند؛ زیرا آن کار از او پذیرفته نمى‌شود: هرگاه عملش را زیاد شمارد و گناهش را از یاد برد و خودپسند شود. وقتی در سه موضوع مسلط بشوند بر فرزند آدم، دیگر هرچه انجام بدهد مقبول نیست ۱٫إذا استَکثَرَ عَمَلَهُ، هنگامی که عملش را زیاد بشمارد؛ ۲٫و نَسِیَ ذَنبَهُ، و هنگامی که گناهانش را فراموش کند؛ ۳٫و دَخَلَهُ العُجبُ، و زمانی که عجب بر او داخل شود. البته همان دو مورد اول هم علامت عجب است و عجب وجه جامع آنهاست. عجب علامت‎های زیادی دارد و نسبت به آدم‌ها متفاوت است. منت یکی از علامت‎های عجب است، استکثار عمل، استقلال در خوبی‎ها، فراموش کردن بدی‎ها و طلبکاری از دیگر علائم عجب است. آدم‎های معجب طلبکار از خدا هستند و حالت بدهکاری ندارند، از دیگر علائم عجب، نسبت دادن اعمال به خودش است نه به خداوند. کم کاری، برخوردهای متکبرانه و امثال این‎ کارها نشانه‌های عجب است. فرمود: «الإعجابُ یَمنَعُ الازدِیادَ» ، عُجب مانع افزایش است؛ حالا راه درمانش چیست؟ بحث‏هایش خیلی گسترده است؛ نمی‎خواهیم واردش بشویم. فرمود: «وَسُدَّ سَبِیلَ الْعُجْبِ بِمَعْرِفَهِ النَّفْسِ» ، بهترین راه مبارزه با عجب خودشناسی است؛ انسان فقیر است، محتاج است، از خودش چیزی ندارد. لازمه توجه به فقر انسان این است که بدانم هرچه دارم از خداست؛ انسان اگر این را دانست دیگر باد به غبغب نمی‏اندازد. خدای متعال به موسی گفت برو دنبال آن شخص، یعنی ای موسی بدان که اعلم از تو هم پیدا می‎شود.
آیه اول «وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا» ، فتا به معنای جوانمرد است. لَا أَبْرَحُ از افعال ناقصه که خبرش محذوف است؛ لَا أَبْرَحُ امشی، یا لَا أَبْرَحُ اطلب؛ یعنی پیوسته می‎روم، پیوسته طلب می‎کنم، برای پیدا کردن همان معلم. خب خدا هم که گفته بود مکان دیدار کجاست، «حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ، مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ» یعنی محل پیوند دو دریا. حالا بحث شده گفته‎اند که خلیج عقبه و یا خلیج سویز بوده است؛ برای ما اهمیتی ندارد، اگر اهمیت داشت خود خدای متعال بیان می‌کرد؛ این چیزها مهم نیست، فقط می‏دانیم محل تلاقی دو دریا، محل قرار آنها بود.
به نظر شما این که گفته است محل تلاقی دو دریا، آیا نکته‌ای ندارد؟ محل قرارشان آنجا بوده، حالا اینکه این را خدای متعال ذکر کرده است حتما با داستان ارتباط دارد. «أَوْ أَمْضِیَ حُقُبًا»، امضی یعنی بروم؟ مضی یعنی رفت. حقبا هم که یعنی سال‎های طولانی؛ در در روایت داریم امام باقر(ع) فرمود منظور هشتاد سال است. در قرآن باز هم احقابا داریم؛ در سوره نبأ دارد «لَابِثِینَ فِیهَا أَحْقَابًا»؛ یعنی سال‏های طولانی در جهنم می‎مانند. خب، در مورد “فتا” گفته‌اند منظور “یوشع ابن نون” است که او هم پیامبر بوده، و از اینکه خدای متعال دو جا در این سوره به جای اینکه اسم او را بیاورد وصفش را می‎آورد می‎خواهد بگوید جوانمرد بوده، فتوت داشته، و نکته‏اش هم همین است که موسی کار دارد این همراهش می‎رود، این خیلی از نظر اخلاقی و تربیتی نکته دقیقی است، رفیقت می‎گوید می‎آیی برویم؟ بیا برویم، او کار دارد شما می‎خواهی کمکش کنی در این سفر تنهایش نگذاری، همراهش باشی، شاید وجه این فتا گفتن همین باشد، و دست آخر هم موسی این را تنها می‎گذارد، یعنی وقتی خضر را پیدا می‏کند اصلا خبری از این یوشع نیست! اینها دوتایی رفتند لکن این بنده خدا [یوشع] اصلا کاری نداشت، به خاطر حضرت موسی آمده بود؛ این از فتوتش است؛ چون در آیه دیگر هم باز این تعبیر آمده است: «فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ». فتاه یعنی جوانش، مرد رشید و شجاع؛ آن مرد، مومنی از بنی اسرائیل بوده که حالا خدا دارد اشاره به فضیلتش می‏ کند.

نکته تربیتی که اینجا هست که می‎گوید أَمْضِیَ حُقُبًا، این اهمیت تحصیل علم و یادگیری را می‏رساند، ولو به اندازه یک عمر طولانی باشد. اهمیت اطاعت امر یعنی خدا گفته برو پیدا کن خضر را و موسی هم تمام تلاشش را برای اجرای فرمان پروردگار به‌کار می‌بندد. نگاه کنید عبارت را به دو صورت بیان می‌کند؛ محل قرار کجاست؟ مَجْمَعَ الْبَحْرَیْنِ است، پیدا نکند می‏گوید أَمْضِیَ حُقُبًا، یعنی می‌روم تا پیدا کنم. دقت کردید آدم وقتی نمی‏خواهد یک کاری را انجام بدهد تا ببیند نمی‎‏شود، از خدا خواسته آن را رها می‌کند؛ مثل بچه‏ها که اینطوری هستند، هنگامی که در می‌زند تا می‌بیند بسته است، می‎گوید بسته بود، مدرسه بسته بود! امّا موسی نه، اینگونه نیست؛ واقعا دنبال این است که یاد بگیرد؛ نمی‎خواهد سمبل کاری کند، لذا می‏گوید أَمْضِیَ حُقُبًا، یعنی اگر آنجا پیدا نکردم، می‏گردم، می‏روم تا پیدایش کنم؛ در داستان حضرت ابراهیم داریم، وقتی حضرت ابراهیم کارد را گذاشت به گلوی اسماعیل و نبرید ناراحت شد، کارد را انداخت زمین و کارد به سخن آمد که «الخلیلُ یأمُرنی و الجلیلُ یَنهانی»؛ ولی اگر آدم بخواهد سمبل کاری کند و یعنی نیت جدی برای اطاعت امر و امتصال امر نداشته باشد، بهانه فراهم شد دیگر، کارد نبرید، ولی ابراهیم ناراحت شد. خدا به موسی گفته برو او را پیدا کن؛ موسی(ع) هم اشتیاقش به علم را نشان می‌دهد که برای یادگیری آن حاضر است سال‎های طولانی راه برود و هم نشان می‎دهد اهمیت امتصال امر پروردگار را آن موقع که می‏گوید أَمْضِیَ حُقُبًا. در نهج البلاغه در حکمت ۸۲ دارد که حضرت فرمود: «لَوْ ضَرَبْتُمْ إِلَیْهَا آبَاطَ الْإِبِلِ» پنج چیز هست که به خاطر آن‎ها، اگر سوار شتر بشوید، مسافرت‎های سخت آن موقع را تحمل بکنیدمی‌ارزد؛ «لَکَانَتْ لِذَلِکَ أَهْلًا»؛ این دیدگاه اسلام را برای علم نشان می‏دهد.
بعد از تشخیص وظیفه و اقدام، به دلشوره‏هایت اعتنا نکن
«فَلَمَّا بَلَغَا مَجْمَعَ بَیْنِهِمَا»، وقتی رسیدند به آن قسمت، یعنی محل تلاقی دو دریا، «نَسِیَا حُوتَهُمَا»، از اینجا استفاده می‏شود که غذا برای خودشان برداشته بودند؛ یعنی نگفتند توکل بر خدا، در راه یک چیزی گیرمان می‎آید. آدم باید فکر همه چیز را بکند. توکل بر خدا یعنی توکل بر امر خدا؛ به عقلت عمل کن، به تکلیفت عمل کن. من تعریفم از توکل این است، ببینید قشنگ است یا نه؟ توکل یعنی بعد از تشخیص وظیفه و اقدام، به دلشوره‏هایت اعتنا نکن، دلواپسی‎ها را محل نده، چون می‏گوید «وَشَاوِرْهُمْ فِی الأَمْرِ فَإِذَا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ» ، تصمیم گرفتی دیگر ولش کن، اگر تصمیمت با مشورت بوده، با عقل بوده، خب، این‏ها حوت یعنی ماهیشان را فراموش کردند. اینجا بحث است در مورد «فَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ سَرَبًا»، که آیا ماهی راه خودش را گرفت و رفت؟ ـ سرب یعنی راه رفتن در سراشیبی ـ یعنی آن ماهی که غذایشان بود، زنده شد و رفت در دریا؟ معجزه شده، یا ماهی هنوز نمرده بود؟ چون بعضی‎ها گفتند ماهی‎ها یک مدتی زنده می‎مانند، یکباره تکان می‏خورند؛ البته بعید نیست که اعجازی باشد از ناحیه خدای متعال برای اینکه این اتفاق بیفتد و داستان آن سیر خودش را پیدا بکند.
آیا پیامبران هم فراموش می‌کنند؟!
سوال، آیا پیامبر فراموش می‏کند؟ اینجا می‏گوید هر دو فراموش کردند، هر دو هم پیامبر بودند، «نَسِیَا حُوتَهُمَا»، اگر بگوییم یوشع هم پیامبر بوده، این‏جا نسبت نسیان صراحتا به پیامبر داده شده! جواب این است که اشکالی ندارد، نسیان در جایی نباید باشد که اعتماد را خدشه دار کند، مربوط به احکام و رسالت نباید باشد، یا به تعبیر دیگر نباید باعث از دست رفتن اعتماد عمومی شود. بله اگر پیامبری تند تند فراموش بکند، در احکام هم فراموش بکند، دیگر مردم به او اعتماد ندارند؛ اما حالا در زندگی شخصی‎اش یک جایی نسیانی داشته باشد مشکلی پیش نمی‎آید. البته تفسیرهای دیگر هم دارد مثلا گفتند اینجا مراد از نسیان کنار گذاشتن ماهی و یا وا گذاشتن، رها کردن و ترک کردن ماهی است. برای خدا می‎گوییم که، خدا فرمود: ننساکم، یعنی رهایتان می‏کنیم، إِنَّا نَسِینَاکُمْ، سوره سجده، بعضی‎ها هم اینطوری گفتند، آیَاتُنَا فَنَسِیتَهَا، یعنی «رها کردیم، رها می‏شوید»، ولی این تعبیر اینجا خیلی نمی‎چسبد، برای اینکه نسبت داده به هردو.
علامه می‏گویند اینجا نسیان‎ها فرق می‏کند، نسیان آن فتا این است که یادش رفت به موسی بگوید که ماهی زنده شد، چراکه اگر می‏گفت این همه دور نمی‌شدند از محل اصلی، چون از این مجمع‌البحرین رد شدند، خدا علامت داده بود که یک اتفاق اینجوری می‎افتد، این علامت بود، یادش رفت؛ موسی هم یادش رفت بپرسد بگوید ماهی کجاست؟ آخر خدای متعال وقتی می‎خواهد یک اتفاقی را رقم بزند، همه چیز رام آن قضیه می‏شود، یعنی همه اسبابش فراهم می‏شود؛ برای حضرت موسی داریم هنگام کودکی‌اش، «وَنُرِیدُ أَنْ نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُواْ فِى الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّهً وَنَجْعَلَهُمْ الْورِثِینَ» ، خدا اراده کرده، منت بگذارد که این بنی اسرائیل حاکم بشوند، و خدا زمینه‏هایش را فراهم کرد، زمینه‏اش این شد که این فرعون درست نفهمید دارد چکار می‎کند، این همه پسر کشتی، این یکی را نکشت! اراده خداوند اینگونه است.
رام بودن تمام امور در برابر مقدرات الهی
امیرالمومنین(ع) فرمود «تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّى یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیرِ» ، امور عالم در برابر مقدرات الهی چنان رام می‎شود که (گاهى) تباهى در تدبیر و دوراندیشی رقم می‌خورد؛ یعنی انسان نقشه می‌کشد برای نَمُردن، لکن با همان نقشه می‌میرد. حالا قرار است این اتفاق بیفتد دیگر، خدا می‏خواهد موسی را بالا، پایین ببرد، در این تب و تاب‎ها و بالا، پایین رفتن‏ها، یک چیزهایی یاد بگیرد، لذا موسی یادش رفت بگوید ماهی کجاست؟ با اینکه اول خدا به او گفته که عرض شود چنین اتفاقی خواهد افتاد، ماهی هم برداشته بوده همراه خودشان، لذا «نَسِیَا حُوتَهُمَا»، یعنی ، نَسِیَا حال حُوتَهُمَا، حالا او یادش رفت، این اتفاق عجیبی است باید بگوید، معمولا عرف اینجوری است دیگر، ماهی زنده بشود می‎گویند، لکن او نگفت، ساده از کنارش گذشت، و موسی هم نپرسید که قضیه چیست و ماهی کجاست؟
پس هر دو باید بگوییم فراموش کردند، یعنی اینکه رها کردند یا غافل شدند از این غذایی که همراهشان بود؛ در صحیح بخاری از ابن عباس نقل شده که جریان را پیامبر اکرم(ص) اینجوری فرمودند: بنی اسرائیل از حضرت موسی(ع) پرسیدند که عالم‎ترین مرد کیست؟ موسی(ع) گفت من هستم؛ خداوند موسی را مورد عتاب قرار داد که چرا نگفتی خدا بهتر می‎داند؟ خضر از تو عالم‏تر است، و داستان را به همین صورت آنجا هم نقل کرده است.
در رابطه با فاء باید توجه شود به این بیان حضرت موسی(ع) که گفت «ذَلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ»، می‎گوید ما اصلا دنبال همین علامت بودیم، یعنی چرا نگفتی؟ این را باید از نظر فقط همین فاء را ببینیم که چه جوری است، باز حالا رفقا تأملی بکنند.
(فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا)
توجه به دیگران در خستگی‌ها
«فَلَمَّا جَاوَزَا قَالَ لِفَتَاهُ»، وقتی دوتایی از مجمع‌البحرین عبور کردند، «قَالَ لِفَتَاهُ»، موسی به این جوانی که همراهش بود گفت غذای ما را بیاور، «آتِنَا غَدَاءَنَا لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا»، در این سفر ما به رنج برخورد کردیم، یعنی خسته شدیم؛ این هم یک نکته‎ای است که آدم نگوید خسته شدم، غذا را بیاور، گفت لقینا، نگفت لقیتم، از نظر تربیتی می‏خواهم بگویم که در برخوردها توجه بکنیم به خستگی‎های رفیقمان، یک مشارکت درست کنیم؛ ولی ما معمولا می‎گوییم خسته شدم، حالا طرف مقابلمان هم خسته شده، از خستگی او سخن به میان نمی‎آوریم! به نظرم این از لطافت حضرت موسی(ع) است؛ اینطور مواقع در برخوردها آدم وقتی که اینگونه صحبت می‎کند یک نوع همدلی و همراهی بهتری صورت می‎گیرد، مثلا آدم به خانمش اینجوری بگوید، یا با شاگرداش، بگوید آقا خسته شدیم، خلاصه گفت ما خسته شدیم، ولی تو برو بیاورد؛ حالا دیگر شأن او این بوده، آمده برای این کار [کمک و همراهی].
نکته‎ای دیگر هم دارد و آن این است که اینجا در این مسیر علم آموزی، چه رنجی را موسی تحمل می‏کند! اینجاست که می‎گوید «قَالَ أَرَأَیْتَ إِذْ أَوَیْنَا إِلَى الصَّخْرَهِ فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ»، اِ اِ موسی دیدی، آن موقع که ما پناه بردیم به سخره، آخر می‎دانید این‎ها کنار دریا همینجور می‎رفتند تا به مجمع‌البحرین برسند، کنار دریا جای استراحت نیست، باید یکم برود بالاتر، پناه بردن به سخره، آن وقت آنجا این ماهی «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ» راهش را گرفت و رفت!، این جوان گفت همان موقع در آن قضیه این اتفاق افتاد، «فَإِنِّی نَسِیتُ الْحُوتَ»، فراموش کردم به تو بگویم قضیه ماهی را، «وَمَا أَنسَانِیهُ إِلَّا الشَّیْطَانُ»، نسیانش را هم به شیطان نسبت می‎دهد، حالا شیطان چکارکرد؟ یعنی مطلقا فراموش کنم؟ نه، فراموش کردم أَنْ أَذْکُرَهُ، یعنی این مطلب را به تو یادآور بشوم که بگویم این اتفاق افتاد، «وَاتَّخَذَ سَبِیلَهُ فِی الْبَحْرِ عَجَبًا»، حالا رفقا مشارکت بکنند، نکته‏ای که باز به ذهن من رسید، اینجوری به ذهنم رسید، کمبودها را وقتی حس می‎کنیم که شرایط نیازش پیش بیاید، خیلی کمبودها آدم‎ها دارند، و آن کمبود هم همراهشان هست، چون شرایطش پیش نیامده کمبود را حس نمی‏کنند، یعنی حالا که خسته شده، حالا یاد غذا افتاده، حالا تازه فهمیده ای بابا آن ماهی رفت، آخر بالاخره غذا در مسافرت اهمیت دارد دیگر، همراهت هم برداشتی، هر دو فراموش کردند، ولی وقتی گرسنه شدند این کمبود برملا شد، «أَوَیْنَا إِلَى الصَّخْرَهِ»، پناه بردیم به سخره برای استراحت، نَسِیتُ الْحُوتَ، که خودش هم می‎گوید دیگر، یعنی فراموش کردم که به تو بگویم این ماهی این کار شگفت را انجام داد، حالا چرا به شیطان نسبت می‏دهد، می‏گوید خواست شیطان، این است که بالاخره این اتفاق دیرتر بیفتد، یعنی شیطان مانع خیر است، و شیطان دوست دارد موسی به رنج بیفتد، دوست دارد موسی رشد علمی نکند، بالاخره، و شیطان حالا کاری که می‎تواند بکند در همین حد است که اغوا بکند آدم را، ذهن انسان را منصرف بکند، این مقدارها دارد، حالا نمونه‎های دیگر هم داریم نسبت به شیطان، مثلا حضرت ایوب، «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَ عَذَابٍ»، یعنی گرفتاریش را، نصب و رنج و عذابش را به شیطان نسبت می‎دهد، اینجا هم باز دوباره اشکال ندارد، یعنی نسیان، باز خدشه، یعنی بین خودشان در زندگیش یک نسیانی پیش آمده اشکال ندارد.
شیطان عامل همیشگی نسیان است؟
آیا مطلق نسیان را می‏شود به شیطان نسبت داد، همیشه؟ نه فقط این موقع؟ نه، چون شیطان برای چه سرمایه گذاری کند سر چیزهای بیخود، دشمنت است، جاهایی باید نسبت بدهیم که شیطان، با آن عقلش با شیطنتش بسازد، گاهی یک چیزهایی فراموش کردیم. گاهی به نفعمان است فراموشی، یعنی اگر خطاها همیشه در ذهن آدم باشد، کینه‎ها باقی می‎ماند، باید فعل شیطان را در راستای هدفش دید؛ هدفش چیست؟ عداوت است، این‏ جاها می‏شود به شیطان نسبت داد، به نظرم مطلق نمی‌توان نسیان را به شیطان نسبت داد.
رعایت حال همراهان در سفر
موسی(ع) فرمود «ذَلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ»، همین اتفاق، یعنی همین که ماهی زنده بشود و برود در دریا، این همان چیزی است که دنبالش بودیم، علامت همین بود. حضرت موسی، همراهش را دعوا هم نکرد که چرا نگفتی، آخر ماها اینجوری هستیم، می‎گویند اگر کسی را می‏خواهی بشناسی با او به مسافرت برو؛ چون در مسافرت آدم‎ها خسته می‌شوند، عدم حلمشان آن‎جا آشکار می‎شود، برخوردهای تندشان، و بی‎انصافیشان در مسافرت آشکار می‎شود. حالا موسی الآن در شرایطی است که می‎گوید «لَقَدْ لَقِینَا مِن سَفَرِنَا هَذَا نَصَبًا»، شکمشان را صابون می‌زنند که یک غذایی بخوریم، بعد می‎گوید این غذا هم نیست! کلافه‎تر می‏شود آدم، یعنی دو قبضه می‌شود. ضمنا این آقا مـأمور بوده دیگر، بالاخره حضرت موسی(ع) ماهی را به این سپرده است. ضمنا از قرائن معلوم می‌شود که این شخص مؤدب هم هست، چون خدا آن‌‎جا می‎گوید «نسیا» ولی این خودش می‎گوید «نسیتُ»، به موسی نمی‎گوید نسیا، (با همدیگر فراموش کردیم)، این انگار تقصیر را به عهده می‎گیرد. بله، او ادب را رعایت کرده و مسئولیت را می‌پذیرد؛ ولی می‎خواهم بگویم، اگر ما باشیم خداییش چند تا غر باید بزنیم تا دلمان خنک بشود، و الا که دیگر می‎ترکد آدم، یک چندتا نق باید به خانممان بزنیم یا به بچه‎ها، نگفتم بیار، هی دوست داریم بگوییم! موسی گفت، اِ این آثارش همان چیزی بود که ما دنبالش بودیم «فَارْتَدَّا، فَارْتَدَّا»، یعنی بلافاصله برگشتند.
اطاعت فرمان خدا تکلّف آور نیست!
یعنی واقعاً عزم حضرت موسی(ع) جزم بوده برای پیدا کردن حضرت خضر(ع)، «فَارْتَدَّا»، برگشتند. «فَارْتَدَّا عَلَى آثَارِهِمَا»، یعنی از همان راهی که آمدند از همان راه برگشتند. آثار، جمع اثر به معنای رد پاست، «و قَصَصًا» یعنی با حالت پی جویی، یعنی مثلا هی این طرف آن طرف نگاه کند، آدم گمشده‌ای دارد دیگر، خیلی جالب است، با حالت پی جویی، می‎دانید چرا؟ چون مجمع‌البحرین را این‌ها رها کردند، شاید خضر هم رها کرده باشد، چون سر قرار آنجا بوده، آنجا یادشان رفته است، لذا همانطور که موسی(ع) برمی‎گردد، حالت پی جویی نیز دارد، چون نمی‎داند که خضر ایستاده آنجا، یا راه افتاده؛ این اشتیاق موسی را نشان می‎دهد، یعنی همان حرفی که اول زدم، موسی(ع) از سر سیری، تکلف ندارد، این برایش تکلیف نبوده اصلا، بلکه این کار برایش یک اطاعت بوده است. تکلیف آن دستوری است که کلفت‌آور است و رنج بهمراه دارد. دستوراتی که شوق آور است اطاعت دارد. واقعا حضرت موسی(ع) دوست دارد تا به این دستور عمل نماید.
در ماجرای حضرت موسی(ع) اگر ما باشیم چه می‌کنیم؟ خدا زده تو برجکمان، سوزن زده بادمان راخالی کرده، گفته نه آقا تو اعلم نیستی. شاید آدم خوشش نیاید که چنین کسی را پیدا بکند و بعد برود دنبالش، آن هم موسی(ع) با این سابقه، سوابق موسی(ع) را ببینید، غرق شدن بنی اسرائیل را ببینید، خودش برای خودش پیروانی دارد، ممکن است سوال پیش بیاید مگر در چه دوره‌ای بوده، آیا اواخر عمر موسی بوده؟ در آن روایت دارد که اتفاقات زیادی برای موسی افتاده، همه این‎ها طی شده، یعنی بعد از غرق شدن بنی اسرائیل، و بعد از الواح، که در روایت دارد که به موسی الواح دادند، من کل شیء موعظه و تفصیلا، تورات به او دادند، الواح دادند، آن معجزات نه گانه، غرق بنی اسرائیل، بالاخره در دوران شکوه موسی بوده، یعنی خدا مدام به او لطف و عنایت کرده است.
نشانه‌های هدایت در زندگی بشر
بعد محل قرار را گفته که برو به مجمع‌البحرین آن عبد را ببین. (مجمع‌البحرینی که یک معجزه‎ای درش اتفاق بیفتد یا مطلق مجمع‌البحرین؟) در روایت داریم که به موسی گفتند چنین اتفاقی می‎افتد، لذا موسی سریع یادش آمد گفت «ذَلِکَ مَا کُنَّا نَبْغِ»، این همان چیزی بوده که ما دنبالش بودیم، همانجا باید برگردیم، برگشت به همان سخره، سخره هم همان مجمع‌البحرین بوده، منتهی کنار دریا کسی نمی‎خوابد، رفته بالاتر، یعنی از روی سخره این ماهی رفته در دریا؛ می‌شود استفاده کرد که علائم هدایت در زندگی انسان زیاد است، باید توجه باشد که علامت‎‌ها را ببیند، چون آنجا یک علامتی بود، بالاخره این معجزه به امر خدا بوده، ولی این‎ها توجه نکردند، علائم هدایتی به آن‌ها داده شده، و یک عدم توجه و غفلت در علائم هدایتی باعث می‎شود که انسان از مسیر منحرف شود.
آدم نباید از این کدهایی که می‎دهند غافل شود، این کدها را آدم باید جدی بگیرد، علامت‎ها را جدی بگیرد، «فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا»، یافتند هردویشان بنده‎ای را، یعنی پس جناب یوشع هم خضر را دید، حالا مراد از عبد اینجا همان خضر است، که گفتند پیامبر بود، نبی مرسلا، و خدا او را بعثه الله الی قومه، فرستاد، مبعوثش کرد، دعوت کرد آن‎ها را، و می‎گویند روی چوب که می‏نشسته سبز می‎شد، روی زمین می‎نشسته سبز می‎شده، خضر، سبزی یعنی این، وجه تسمیه‎اش این است که معجزه‌اش همین بوده آیته لا یکدث علی خشبه یابس ولا ارض بیضا الا الهتضت، یعنی این زمین به جنب و جوش درمی‎آمد، یعنی گیاه‎ها می‌زد بالا، اهتضت خضراء وانما ثمی الخضر لذلک، این عبدا نکره است باید بگوییم لتعظیم، عبدا من عبادنا، بالاخره شخصیت بلندمرتبه‎ای بوده، عبد عظیم‌الشأن بوده، عبدا من عبادنا، خدای متعال وقتی می‎خواهد پیامبر را هم تکریم کند در قرآن، همین‌گونه است، برای پیامبر تعبیر به عبد می‌کند، تعبیر بلندی است عبد، مثلا فرمود «عَبْدًا إِذَا صَلَّى»، اسم پیامبر را نمی‎آورد، نمی‎گوید أَرَأَیْتَ الَّذِی یَنْهَى اسم مبارک پیامبر را بیاورد، «سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَى بِعَبْدِهِ»، باز هم به نظرم موارد دیگری باشد، من نرسیدم نگاه کنم ولی خیلی توجه داده خدا به عبد بودن پیامبر.
رحمتی که به خضر عطا شد
حال اینجا هم می‌گوید «عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا، آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا»، که به او رحمت دادیم. اینجا مراد از رحمت چیست؟ به نظر می‎رسد همان وحی و نبوت باشد، البته بعضی‌ها خواستند بگویند منظور طول عمر است، خب خیلی‎ها عمر طولانی پیدا می‎کنند؛ ولی آن وحی است که دیگر خاص این‏ها می‎شود، «وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا»، ما به او علم داده بودیم از نزد خودمان؛ علم لدنی، یعنی علم تأویل حوادث و علم غیب، که حضرت موسی(ع) همین را نمی‎دانست. موسی(ع) نمی‎دانست فلسفه کشتی سوراخ کردن چیست؟ فلسفه سر بریدن بچه بیگناه چیست؟ فکر کنم در همین سوره قبلا من لدنا داشتیم، در یکی از این داستان‎ها؛ یکی همان اول سوره داریم که «أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ»، بعد می‎رسیم که «لِّیُنذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِن لَّدُنْهُ»، آیه دوم سوره کهف بود.
بهترین آموزش؛ آموزش در میدان عمل
(قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا)
حضرت موسی(ع) وقتی پیدا کرد، گفت آیا پیروی کنم از تو؟ برای چه کاری؟ که به من یاد بدهی بعضی از چیزهایی که به تو یاد داده شده است؛ یعنی خیلی تکریم کرد حضرت خضر را، خیلی تو بلدی، ما هم توقع نداریم همه‏اش را به یاد بدهی، «مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا»، دنبال علم رشد هم هست، نکته تربیتی‎ای که اینجا به نظر می‎رسد جای تأمل دارد این است که بهترین آموزش، آموزش در میدان عمل است، به ویژه علم رشد، نگاه کنید آقا، یک وقت می‎خواهیم در مغزمان یک چیزهایی برود، یک چیزی، یک وقت می‌خواهیم رشد کنیم از نظر روحی، آدم بشویم، بچشیم، ببینیم، این آموزش در میدان عمل خوب است، همین امروز به بعضی از دوستان همین را می‎گفتم که اخلاق در میدان عمل خوب است، والا کلاس اخلاق آدم را اخلاقی بار نمی‎آورد، یاد می‎گیری برو در میدان عمل، در میدان عمل خدا به آدم نشان می‌دهد عیب‎هایش را اشکالاتش را، والا صد بگویند حلم، آدم متوجه نمی‎شود، می‎رود در میدان عمل می‎فهمد حلم ندارد، ازدواج اگر آدم نکند، واقعا یک کمبودهایی دارد از نظر اخلاقی، چون اصلا اشکالاتش برملا نمی‎شود، آدم زن که می‎گیرد باید تحملش کند دیگر. حضرت علی(ع) فرمود: «سِتّهٌ لا یُمارُونَ: الفَقیهُ، والرّئیسُ، والدَّنیُّ، والبَذیُّ، والمَرأهُ، والصَّبیُّ.» شش کس‏اند که با آنها مجادله نشاید: فقیه، رئیس، فرومایه، بدزبان، زن و کودک.
یکی‎اش صبی است، خب با بچه چه بحثی بکنیم؟ هرچه می‏گوییم بابا تو از صبح این شبکه پویا را دیدی حالا بگذار دو دقیقه من اخبار گوش کنم، جواب‏های سربالا می‏دهد، منطق ندارد. زن هم از آن جهت که احساسات دارد تحت پوشش قرار می‎گیرد. در میدان عمل باید تابع بود. خضر که قرار است یاد بدهد دیگر، به او بگوییم همینجا به ما دو سه کلمه بگو. مثل اینکه بزرگی را می‎بینیم، می‌گوییم آقا دو سه کلمه به ما بگو؛ ولی چرا گفت اتبعک، چون خداوند فرمود فتبعه، یعنی باید بروند در پستی‎ بلندی‌ها و در اتفاقاتی که پیش می‌آید یاد بگیرند، این بهترین نوع آموزش است. دوتا شاهد هم من برایتان بیاورم برای این ادعا؛
در داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما‌السلام دارد که «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ، بَلَغَ مَعَهُ»، می‎توانست بگوید که وقتی بالغ شد، اسماعیل پا به پای پدر ساعی بوده، این مع خیلی مهم است، یعنی روش تربیتی اینجوری بوده، یعنی هرچه بچه بیش‎تر با مربی‌اش باشد، تربیتش منطقی‎تر است.
یک نکته‎ دیگر هم باز در خطبه قاصعه داریم که امیرالمؤمنین(ع) وقتی دارد سبک تربیتی پیامبر اکرم(ص) را توضیح می‎دهد، اول دوران کودکی‌اش را می‏گوید. امیرالمؤمنین(ع) می‎گوید من که بچه بودم بغلم می‎کرد، من را به سینه می‎چسباند بوی خوشش را به مشامم می‎رساند، لقمه می‎جوید در دهانم می‎گذاشت «یلقمنیه»، من را در بستر خودش می‎برد، بعد سن بالاتر را می‎گوید «وَ لَقَدْ کُنْتُ أَتـَّبِعُهُ إِتّباعَ الْفَصیلِ اَثَرَ أُمِّهِ»، تشبیه می‎کنند حضرت، می‏گویند چه طور بچه شتر دنبال مادرش راه می‎افتد و پایش را رد پای او می‏گذارد، من اینگونه بودم، بعد می‏گوید «یَرْفَعُ لِی فِی کُلِّ یَوْمٍ مِنْ أَخْلاَقِهِ عَلَماً»، هر روز پیامبر یک مورد از اخلاقش را علم می‎کرد، وَ «یَأْمُرُنِی بِالاِقْتِدَاءِ بِهِ» امر می‎کرد که حالا این کار را بکن، یعنی پیامبر سر کلاس نمی‎گفت چون ادامه اینجوری است، می‎گوید من دنبالش می‎رفتم، یعنی می‏دیده خلق پیامبر را، دلاوری و رزم‌آوری او را، و انفاقش و … را؛ پس لازمه پیروی تعلم است؛ اگر پیروی نباشد آموزش ناتمام است؛ البته استاد هم باید پخته باشد.
علمی که موجب رشد است ارزشمند است
اگر پیروی را به معنای عمل بگیریم، که یعنی به حرف کنم، این هم باز روایتِ مؤید خودش را دارد. روایت داریم در توضیح این مطلب که اصلا عمل یکی از گام‎های علم است، و این از روایات شگفت‎انگیز باب علم است. یک کسی از پیامبر پرسید علم چیست؟ حضرت فرمودند «انصات»، ساکت بودن، گفت خب بعدش چه؟ فرمودند «استماع»، گفت بعدش چه؟ فرمودند «حفظ»، حفظ یکی از گام‌های علم است فراموش نکند، گفت بعدش چه؟ فرمودند «العمل به»، عمل گام علم است، چون سوال است که علم چیست، بعد گفت بعدش چه؟ فرمودند «نشره»، آخرین گام علم نشر است، واقعا روی علم اثر دارد، عمل روی علم اثر دارد، نه اینکه بگوییم رو رشد روحی، اصلا علم را افزایش می‌دهد عمل، این را هم اگر پیروی را آن بگیریم، بنابراین علمی که موجب رشد است ارزشمند است، نه علمی که موجب غی است، رشد و غی دربرابر هم است. اولیاء خدا طالب رشد هستند، بعد جالب است مستکبرین رشد را نمی‎خواهند! در سوره اعراف آیه‎ای هست که این مطلب ما را می‎رساند و «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» را تفسیر می‌کند، می‌گوید «وَإِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الرُّشْدِ لاَ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَإِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً» ، بحث متکبرین است، «سَأَصْرِفُ عَنْ آیَاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَإِن یَرَوْاْ کُلَّ آیَهٍ لاَّ یُؤْمِنُواْ بِهَا وَإِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الرُّشْدِ لاَ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً وَإِن یَرَوْاْ سَبِیلَ الْغَیِّ یَتَّخِذُوهُ سَبِیلاً»، پس ببینید مستکبرین طالب رشد نیستند، طالب غی هستند، اولیاء خدا طالب رشد هستند، آن‎ها رشد هم ببینند انتخاب نمی‎کنند، حالا چرا می‌گویم این تفسیر «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ» است؟ چون آنجا می‎گوید «لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ»، اگر تبین نباشد انتخاب صورت نمی‎گیرد، چرا لاَ إِکْرَاهَ؟ چون باید انتخاب بکند، یعنی لاَ إِکْرَاهَ مربوط به حوزه قلب است، مربوط به درون آدم است، بعد خدا شفاف‎سازی می‎کند و می‎گوید لاَ یَتَّخِذُوهُ، بعضی‎ها رشد و غی را انتخاب نمی‎کنند، بعضی‏ها هم انتخاب می‎کنند. اولیاء خدا طالب رشد هستند، می‎گوید به من علم رشد بده؛ (قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا)
موسی تعیین تکلیف نکرده برای استادش که چه به من یاد بده؛ می‌گوید هرچه می‎خواهی یاد بده، من دنبال رشد هستم؛ یعنی هدفش را به استادش گفته که من به جهت رشد می‎خواهم چیزی به من یاد بدهید، آیا این خلاف ادب است؟ من دنبال رشد هستم، آدم می‎رود به استاد می‎گوید آقا من رشد می‏خواهم.
معیت با اولیاء الهی صبر می‌خواهد
«قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا»، گفت، تو هرگز نمی‎توانی با من معیت داشته باشی، نمی‎توانی صبر داشته باشی در کنار من؛ بعد خودش هم تحقیرش نکرد، وجهش را هم به موسی(ع) گفت. موسی(ع) این زندگی پر تب و تاب از کودکی در بلا و گرفتاری بوده،به موسی می‎گوید: «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»، یک کارهایی می‎کنم که تو احاطه نداری، خبر نداری، از جهت خبر احاطه نداری و وجهش و حکمتش را نمی‎دانی بنابراین نمی‏توانی صبر کنی؛ یعنی این تنقیص تو نیست، عیب تو نیست، طبیعی است. در این قضایا اگر موسی هیچ چیز نمی‎گفت اشکال داشت، بالاخره باید امر به معروف کند، باید نهی از منکر کند دیگر، خب باید واکنش نشان دهد به کارهای غیر طبیعی او. خود خضر پذیرفت که صبر کردن در برابر این اقدامات غیر ممکن است «وَکَیْفَ تَصْبِر»ُ، خضر می‎داند که این صبر احاطه می‎خواهد، موسی این احاطه را ندارد پس صبر ندارد. حالا می‌شود از اینجا استفاده کرد که معیت با اولیاء خدا صبر می‎خواهد؛ یعنی اگر کسی می‎خواهد با آن‎ها باشد، باید تمرین کرده باشد صبر را.
روایتی در نهج البلاغه است «إنَّ أمرَنا صَعبٌ مُستَصعَب» ، امر ما اهل‌بیت دشوار است، دشوار شمرده شده است؛ «لَا یُؤْمِنُ بـِهِ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَانِ» ، یا باید فرشته باشد، یعنی فرشته‎ها می‎دانند وجه کار را، اشراف دارند، یا خودش پیامبر باشد، هم سطح باشند، اگر هم‌سطح باشد می‌داند، یا خلاصه کلاسش پایین‎تر باشد مومن باشد، با اینکه نمی‎داند ولی تعبد دارد؛ مثل خود حضرت ابراهیم و اسماعیل، «فلم اسلما» هردو وجه کار را نمی‎دانستند و هیچ اعتراضی به خدا نکردند، اصلا اسماعیل نگفت برای چه بابا، ما چکار کردیم؟ هیچ کدام وجه کار را نمی‌دانستند ولی تسلیم شدند. مومنی که خدا قلبش را با بلا و سختی‎ها آزموده باشد اینگونه است.
رعایت ادب و احترام متقابل در کارها
علامه طباطبایی می‎گویند عملکرد حضرت موسی(ع) در برابر خضر(ع)، و بالاعکس خضر در برابر موسی، توام با ادب است. موسی ادب و رفتار شایسته تعلم را در برابر خضر از خود بروز داد، درحالی که خودش کلیم الله بود یعنی آن جایگاه موسی را در نظر بگیرید، چون آدم گاهی وقت‌ها با تکبر می‎خواهد چیزی یاد بگیرد، خب بگو ببینم حالا چه می‎خواهی بگویی تو! نه کاملا ادب را رعایت کرد، پیامبر اُلواالأعظم بود، صاحب تورات بود؛ با وجود این سخن موسی از ابتدا تا انتها همراه با تواضع بود، یکبار هم آمرانه نگفت علمنی، بلکه گفت «أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ»، خود را تابع و خضر را متبوع، خود را شاگرد و خضر را معلم فرض کرد، بعد گفت بخشی از علومی را که می‌دانی به من تعلیم بده؛ یعنی شما خیلی چیزها می‌دانید، این احترام است، علم خضر را رشد تعبیر کرد، علم خضر را به غیب پیوند زد، گفت «مما علمت»، در ادامه گفت «وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا» ، اشارات حضرت خضر را امر شمرد و مخالفت خودش را معصیت؛ گفت «وَلَا أَعْصِی»، معصیت نمی‎کنم. در ادامه سوره داریم که حضرت موسی(ع) گفت: «سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا»، وعده صریح نداد، مقید به ان‎شاءالله کرد، خضر هم رد نکرد، فقط گفت «لَن تَسْتَطِیعَ»، نگفت نه برو، ناز بیاورد، گفت «لَن تَسْتَطِیعَ»، امر به اتباع نکرد. بعدا می‎رسیم، گفت پس دنبالم بیا، خیلی دوتایی هوای هم را داشته‏اند، مودبانه با هم رفتار می‎کردند، نهی از سوال نکرد مطلقا، بلکه گفت اگر می‎آیی سوال نکن «إِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی»، حضرت موسی(ع) در پاسخ گفت: «سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِی لَکَ أَمْرًا»، وعده صبر را مقید به ان‎شاءالله کرد، اصلا این سوره، سوره ان‎شاءالله است «وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا وَلَا تَقُولَنَّ لِشَیْءٍ إِنِّی فَاعِلٌ ذَلِکَ غَدًا»، یعنی اصلا سوره توحید است، توجه دادن به خدا، در آن داستان دو باغ هم داشتیم، «وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ» که در روایت داریم هر نعمتی به چشمت آمد، بگو ماشاءالله(وَلَوْلَا إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَکَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللَّهُ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ).
یک نکته دیگر هم اینکه با لطف خدا آدم می‎تواند صابر باشد، یعنی همیشه آدم باید یادش باشد که خدا باید کمک کند تا صبر کند.

والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته
اللهم صل علی محمد وآل محمد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *