بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم
تفسیر اخلاقی تربیتی داستان‌های قرآنی
سوره کهف / داستان چهارم / داستان حضرت موسی)ع ( و حضرت خضر)ع(
جلسه سوم / ۲۱ آبان ۱۳۹۴
حجت الاسلام و المسلمین استاد محمدجواد نظافت یزدی

أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطانِ الرَّجیمِ

بِسمِ اللهِ الرَّحمَنِ الرَّحیم، وَ بِه نَستَعین، إنَّهُ خَیرُ نَاصِرٍ وَ مُعینٍ وَ صَلَی اللهُ عَلَی سَیِّدِنا وَ نَبیِّنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَی آلِهِ الطَّیِّبینَ الطَّاهِرینَ المَعصُومینَ وَ لَعنَهُ الله عَلَی أعدائِهِم أجمعین. رَبِّ أدخِلنی مدخل صدقٍ وَ أخرِجنی مُخرجَ صِدقٍ وَاجعَل لی مِن لَدُنکَ سُلطاناً نَصیراً.

ادب حضرت موسی(ع) در اولین ملاقاتش با حضرت خضر(ع)
داستان حضرت موسی و خضر علیهماالسلام به اینجا رسید که حضرت موسی(ع) و همراهش یوشع ابن نوح(ع)، آن بنده را یافتند (فَوَجَدَا عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا)، و گفتیم اینکه اسم خضر را نمی‏آورد و اشاره می‏کند و می‏گوید «عبدا» این اشاره به شأن عبودیت است، ارزش عبد بودن است. در روایات داریم «…رأیناه عند الصخره هو الذی نریده، فرجعا علی آثارهما قصصا، إلی الرجل و هو فی الصلاه، فقعد موسی (علیه السلام) حتی فرغ من صلاته فسلم علیهما.»[۱] وقتی که حضرت خضر را دیدند داشت نماز می‏خواند، «فقعد موسی (علیه السلام) حتی فرغ من صلاته» حضر موسی نشستند، تا نمازش تمام شد و سلام کرد و خلاصه ارتباط برقرار شد. در یک روایت دیگر داریم[۲] که حضرت خضر یا تکیه داده بود، یا نشسته بود، حالا این می‎تواند قابل جمع هم باشد که نماز می‎خواند، رفته و برگشته، نمازش تمام شده، تکیه داد، سلام کرد، فعجب من السلام، تعجب کرد از سلام، اذ کان بارض لیس فیها سلام، چون مردم تربیت شده نبودند که سلام بکنند، نه اینکه مثلا برای حضرت خضر، سلام یک چیز ناشناخته‏ای باشد.

مسئولیت متفاوت آدم‌ها بر اساس طاقت و فهمشان
در ادامه دارد «فقال من أنت؟ قال أنا موسى بن عمران الذی کلمه الله تکلیما، قال جئت لتعلمنی‏ مما علمت رشداً، قال إنی وکلت بأمر لا تطیقه»، حضرت خضر گفت من مأموریتی دارم که تو طاقتش را نداری، «إنی وکلت بأمر لا تطیقه»، تویِ موسی هم یک مأموریت داری که باز من طاقتش را ندارم! یعنی حضرت خضر طاقت مأموریت موسی را ندارد، چون از باطن قضیه خبر دارد و در مقابل چون حضرت موسی از باطن قضیه خبر ندارد و مأموریت ندارد او هم طاقت نمی‌آورد. این‏ها هیچ‌کدام طاقت همدیگر را ندارند! یعنی آدم‎ها براساس فهمشان مسئولیت‏هایشان متفاوت می‏شود. از این نکته که می‌فرماید «تو طاقت نداری، من هم طاقت ندارم» می‎شود استفاده کرد که فضیلت اهل بیت علیهم‌السلام به این بوده که با اینکه از باطن قضایا باخبر بودند بازهم طاقت ظواهر را داشتند.

در اینجا بحث در رابطه با علم است، «ثم حدثه العالم بما یصیب آل محمد صلواه‌الله‌علیهم من البلاء حتى اشتد بکاؤهما…» بعد ادامه پیدا می‌کند در رابطه با مصیبت‏هایشان، بحث مصیبت اهل بیت علیهم‌السلام می‏شود، هر دو گریه می‎کنند، بعد می‏گوید «حتی جعل موسی یقول یا لیتنی کنت من آل محمد(علیهم السلام) وحتی ذکر فلانا و فلانا»، یعنی اسم قاصبین برده شد، «و مبعث رسول الله(صلی الله علیه وآله) الی قومه و ما یلقو منهم و ما تکذیبهم» این روایت را عیاشی نقل کرده‌ است از امام صادق (علیه السلام)، این‏ها را علامه طباطبائی رحمهالله در المیزان آورده است.

منظور از رحمت در «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا»
مطلب بعدی در مورد «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا»[۳] هست، که این رحمت چیست؟ بعضی‎ها استدلال کردند به آیه «أَهُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَهَ رَبِّکَ»[۴]، یعنی این رحمت همان نبوت، خدا می‏گوید آیا آن‏ها تقسیم می‏کنند رحمت پروردگارت را؟ پس اینکه خدا می‏گوید ما به خضر رحمت داده بودیم یعنی خضر هم پیامبر بود، بعد جای دیگر می‏گوید رحمه من عندنا رحمتی از نزد ما، بنابراین موسی دنبال یک آدم جاهل خدا موسی را نفرستاده، دنبال یک آدم عادی نفرستاده، دنبال پیامبر فرستاده که برود از پیامبر چیزی یاد بگیرد، گرچه که موسی چون عبد بود اگر خدا می‏گفت برو از یک جاهل هم چیزی یاد بگیر می‏رفت، کما اینکه حضرت سلیمان، آن داستان که هدهد گفت من یک چیزی خبر دارم که تو خبر نداری، به او برنخورد، «أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ»[۵]؛ اتفاقا تعبیرش هم شبیه همین است، حضرت خضر به موسی گفت «کَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»[۶]، او گفت «أَحَطتُ بِمَا لَمْ تُحِطْ بِهِ»[۷]، و او هم پذیرفت، اما درعین حال اینجا مأموریت موسی این است برود دنبال یک عالم، دنبال یک پیامبر، «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا»[۸]، حالا چرا می‏گوید «رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا»، چون رحمت خدا دو رقم است، یک رحمت‏هایی هست که واسطه فیض دارد، اسباب مادی دارد؛ یک رحمت‏هایی هست که واسطه‎اش این اسباب عادی نیست؛ نبوت چنین است. ما وقتی چیزی یادمی‏گیریم باز هم از رحمت خدا استفاده می‎کنیم، یعنی اسبابش همین مباحثه و مطالعه و تفکر و تعلم و … است، ولی نبوت داستانش اینطور نیست که بروند تفکر کنند، تعلم کنند، چیزی یاد بگیرند، مباحثه بکنند؛ لذا علمی که از ناحیه وحی‎ است، می‏شود رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا، یعنی به طور ویژه از ناحیه خدای متعال هست. نبوت سببش در اختیار همه نیست، یعنی من نمی‏توانم جبرئیل را نازل بکنم، ولی به اندازه‏ای که تلاش بکنم، فضایل الهی برایم نازل می‏شود؛ منتهی به ما توجه می‏دهند که آقا این فَضل از خودت نیست، از جای دیگر آمده است.

علم ما لدنّی نیست، ما باید برای کسب علم تلاش کنیم
علم هم همینطوری است، «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا»[۹]، یعنی همین، یعنی علم لدنی است، یعنی خضر شاگردی نکرده، وقتی که آدم شاگردی هم می‏کند باز هم از ناحیه خداست، باتوجه به همین آیه‏ای که می‏گویید ولی اسباب ظاهری درش دخالت نداشته، اتفاقا مردم یکی از چیزهایی را که متوجه نیستند نسبت به روحانیت همین است، می‎گویند آقا انبیاء چوپان بودند، نمی‏دانم خیاطی می‏کردند، کشاورزی می‏کردند، شما مثلا چرا اینطوری می‏کنید؟ می‏گوییم خب آن‏ها مباحثه نمی‏خواستند بکنند، نه نیاز به مطالعه داشتند، نه نیاز به مباحثه داشتند، این علم برایشان می‎جوشیده. ما باید مطالعه و مباحثه بکنیم، کار ما همین است، کشاورزی ما همین است، ما باید علم بکاریم و علم درو کنیم، ما کشاورزی‏مان همین است، اشتباه نکنیم. شنیدم گاهی اینطرف و آن طرف گفته می‌شود، چرا روحانیت ارتزاق بکند از بودجه عمومی؟ این امر را عده‌ای تنقیص می‌کنند، این اشکال درستی نیست، یا اینکه استدلال می‏کنند به اینکه پیامبر(ص) فرمود «ما اسئلکم علیه من اجر ان اجری الا علی الله»[۱۰]، خب پیامبر نیاز به مباحثه و مطالعه و تعلم نداشته، تجارت هم می‏کرده، یعنی برای پیامبر هم اینطور نبوده که دست بزند به خاک‏ها طلا بشود، سرمایه خدیجه را استفاده کرده، تا آن داشته که از آن استفاده کرده، آن که تمام شده، به شکمشان سنگ بستند دیگر، یعنی اینطور نبوده دست بزنند طلا بشود؛ اسبابِ در اختیارشان عادی بود.

«آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا»[۱۱] که این مطلب را علامه طباطبایی مفصل وارد شدند، از امام صادق(علیه السلام) در روایت هست که خضر صاحب علمی بود که در الواح تورات که برای موسی نوشته بود، در آن الواح نبود، و موسی وقتی خدا به او الواح را داد فکر می‏کرد همه چیز در این هست، و خدا خواست با این قضیه به موسی بفهماند.

تعلیم در میدانِ عمل، با تبعیت حاصل می‌شود
«قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا»، این مطلب در جلسه گذشته عرض شد؛ بهترین نوع تعلیم، تعلیم در میدان عمل است که با تبعیت حاصل می‏شود، البته اگر می‏خواهید تعلیم همراه با تربیت باشد. بعد دوتا شاهد آوردیم یکی از داستان حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما‌السلام که می‏گوید «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ»، یعنی قرآن می‏گوید اسماعیل می‏دویده، معه، پا به پای پدر بوده، همراه با او بوده، یعنی تربیت میدانی داشتند، اینطور نبوده که بنشیند یکی یکی نکته به او بگویند، دوم هم در مورد حضرت علی علیه‌السلام داریم که حضرت علی علیه‌السلام می‏فرمایند که من پشت سر پیامبر راه می‏رفتم و پا جای او می‏گذاشتم و پیامبر به من امر می‎کرد. در ادامه حضرت یک تشبیهی دارند که نیاز نیست آن را ترجمه کنید؛ در بین مردم گاهی این ترجمه‏ها دردسر ساز می‌شود، تشبیه وجه شبه دارد؛ ولی برخی عوام متوجه نمی‌شوند.

آداب تعلیم و تعلم در کلاس درس حضرت موسی و خضر
این‌که بگوییم علم حضرت خضر رشد بوده «هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلَى أَن تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا»، یا نه «مِمَّا عُلِّمْتَ تُعَلِّمَنِ»، به خاطر رشد، نتیجه‎اش یکی است. علم تو رشد است به من یاد بدهی خب من هم رشد پیدا می‎کنم، یا نه، هدفم از علم رشد است، هدف فخر نیست، هدف ممارات نیست. البته اگر مفعولٌ‌له باشد یک نکات لطیف دیگری هم دارد؛ در روایت داریم که علم را برای فخر و ممارات یاد نگیرید؛ علم برای رشد است، «مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا»؛ این نشان می‎دهد که خود پیروی هم یکی از گام‏های علم آموزی است.

اولا گفته که «هَلْ أَتَّبِعُکَ» که نشانه ادب است، ثانیا نگفته همه علمت را به من بده، یعنی شما خیلی علم دارید، بخشی‎اش را به ما بدهید؛ این‎ها را علامه طباطبایی لیست کرده، به صورت آداب، آداب تعلیم و تعلمی که اینجا هست؛ تعبیر رشد را علامه می‎گویند اصابت به واقع و به معنای ثواب است؛ غیر را هم یعنی به خطا رفتن. اطاعت از طوع است، طوع یعنی میل، طوع دربرابر کَرَهَ است، تبعیت اگر با اشتیاق باشد می‎شود اطاعت؛ یعنی مثلا نماز را گاهی آدم می‎خواند می‎ترسد، می‎گوید اگر نخوانم که نمی‎شود، این می‎شود تبعیت، تبعیت از امر است، فرمان داده تو تبعیت کردی، اگر در آن علاقه باشد، با عشق باشد می‏شود اطاعت.

راه درمان عُجب، شاگردی تا لبِ گور است
حضرت موسی علیه‌السلام برایشان عجب پیش آمد! گفتند من می‎دانم، من کلیم الله هستم، الواح مال من است. نکته‏ای که اینجا من استنباط کردم این است که راه درمان عجب، شاگردی کردن تا لب گور است؛ یعنی به هر درجه‎ای از علم برسی، این حالت تعلم را نباید از دست بدهی.

خیلی جالب است، لذا پیامبر فرمود «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْد»[۱۲]، اگر کسی می‎خواهد گرفتار به عجب نشود حالت تعلم را هیچگاه از دست ندهد؛ چون وقتی می‎گوید «اطلبوا» یعنی بی نیاز ندانید خود را؛ بله این یعنی شاگردی کردن؛ لذا بزرگان ما پای صحبت طلبه‎های جوان می‎نشستند با احترام، این معنا دارد. در سیستم دانشگاهی اینطور نیست که استاد بنشیند و متأثر هم بشود. علماء می‎نشستند و اینطور نبوده که برای تشویق طلبه باشد؛ نه، واقعا توجه می‏کردند. در مورد حضرت موسی هم همین‌طور است، گرچه او خودش پیامبر است و علم هم داشته است، ولی این شاگردی کردن ظاهرا خودش آثار دارد. برای خدا کاری نداشت به او علم بدهد؛ موسی خودش علم لدنی داشته، پیامبر بوده دیگر، «آتَیْنَاهُ رَحْمَهً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا»، برای موسی بارها و بارها اتفاق افتاده حالا این مورد را هم که خدا بخواهد به موسی بفهماند کاری نداشته، ولی ظاهرا این شاگردی کردن یک سببی است برای ارائه الگو. بنشین پای صحبت دیگران، بنشین جدی هم بنشین، شاید خدا این آقا را سبب قرار داده، حالا امتحان کنید شما، مثلا در یک مسجدی می‎روید یک آخوند ناشناخته است، قیافه‎ها غلط انداز است، گاهی می‌گویید این اصلا سواد ندارد، نحوه حرف زدنش، نحوه عمامه‎اش، وجناتش. من دیدم بزرگانی که می‎نشینند با عنایت و دقت گوش می‌دهند به صحبت کسانی ک ظاهرا سطحشان پایین‌تر است. متاسفانه بعضی از علما را آدم نگاه می‏کند ـ از حیث آسیب‎شناسی اخلاقی ـ می‎بیند پای صحبت دیگران یا نمی‎نشینند یا اگر می‎نشینند اینطوری نمی‎کنند، یعنی یک حالت توجه نمی‎گیرند، چه بسا غیر مستقیم می‎خواهد به طرف بگوید که ما این‎ها را بلد هستیم، چه داری می‏گویی! یک کسی می‏گفت ما این‎ها را منبرش را رفتیم، پاکتش را هم خوردیم.

شاگردی حضرت موسی نشانه تواضع او بود
نکته دیگر اینکه، این تواضع حضرت موسی را نشان می‎دهد که در عین اینکه پیامبر بود و علم داشت حاضر شد شاگردی بکند، و برای پیدا کردن استاد، واقعا دنبال باشد، یعنی ببینید گاهی وقت‎ها ما می‎خواهیم سمبل‌کاری کنیم، یک کاری اگر دیدیم نشد خب می‎گوییم بهتر. واقعا موسی ناراحت نبوده که خدا چرا می‎گوید برو از کسی مستقیما چیزی یاد بگیر، خب تا حالا موسی از کسی مستقیما چیزی یاد نگرفته، حالا بعد از این‌همه سوابق خدا می‎گوید مستقیم برو یاد بگیر! تازه موسی ناراحت شده بود که چرا پیدا نکرده خضر را، ما باشیم می‎گوییم خب خدایا پیدا نشد دیگر؛ مثلا ما می‎رفتیم نان بگیریم از دور می‎دیدیم نانوایی بسته است می‎گفتیم بسته بود، خوشحال، چون زوری داشتیم می‎رفتیم.

حرص زدن برای علمی که موجب خشیت الهی شود خوب است
وقتی می‎گوید «اطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلَى اللَّحْد»[۱۳]، اصلا دستور است، منتهی علمی که خشیت می‎آورد، علمی که کاربردی است. امیرالمؤمنین در خطبه متقین می‎گوید «واَما النهارُ فَحُلَماء عُلَماء»[۱۴]، یعنی چه می‏گوید روز عالم است؟ مگر در شب آدم عالم نیست؟ تا به حال فکر کردید به این؟ چرا در روز به متقین می‏گوید عالِم؟

یک: علمشان کاربردی است، ناظر به تحولات اجتماعی است، دردمند هستند.

دو: در متن اجتماع می‎روند؛ اینطور نیست که بنشیند، علمی که منجر به نشستن شود اصلا علم نیست. روز وقت «ابتغاء من فضل الله» است، یعنی روز وقت تلاش و فعالیت مردم است، عالم باید در صحنه اجتماع باشد، آن وقت این علم است، رابطه‎اش باید عالمانه باشد، هم راهنمایی بکند، هم فیصله بدهد، هم مشکل حل بکند، هم ایده بدهد، به هرحال در متن باشد، ببینید الآن بهترین پزشک‎ها، ارتباطشان را با مریض قطع نمی‎کنند، اساتید دانشگاه پزشکی بالاخره طبابطشان را دارند، بالاخره بر بالین مریض می‎روند، چون اتفاقا می‎رود آنجا مشکل را می‎بیند، بعد فکر می‏کند دنبال راه حل می‎گردد.

علوم انتزاعی مشکل حوزه است، یعنی در میدان نیست، این رزق امروز ما بود که «واما النهار فحلماء علماء»، اگر می‌گوییم مزمتی نیست در حرص بر علم؛ منظورمان علم کاربردی است، علمی که به درد اجتماع می‎خورد، علمی که گره گشایی می‎کند، علمی که مایه خشم مستکبران است.

علم برای انذار و هشدار است، نه باد کردن آدم‌ها
لذا می‎گوید رشدا، یعنی «تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا»[۱۵]، علم نباید هدف باشد. غایت آیه «وَ ما کانَ الْمُؤْمِنُونَ لِیَنْفِرُوا کَافَّهً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ کُلِّ فِرْقَهٍ مِنْهُمْ طائِفَهٌ لِیَتَفَقَّهُوا فِی الدِّینِ وَ لِیُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَیْهِمْ لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ»[۱۶] انذار است، هشدار است، نه باد کردن آدم‎ها، «لَعَلَّهُمْ یَحْذَرُونَ»، هرکسی یک طوری صحبت می‎کند که آدم‎ها باد می‎کنند، می‎گوید اگر یک قطره اشک بریزی تمام گناهانت بخشیده می‌‎شود، این خلاف آیه قرآن دارد عمل می‏کند. نباید یک طوری حدیث بخوانیم که آدم‎ها عجب پیدا کنند، ما باید سوزن بزنیم باد وجود بادکنکی آدم‎ها را خالی کنیم، در عین حال مأیوسشان هم نکنیم. چقدر مزمت شده‌اند کسانی که کاری می‎خواهند بکنند بدون علم، گفتند فسادشان، اضرارشان از اصلاحشان بیش‎تر است.

عمل یکی از گام‌های عِلم است
بعد یکی از آن گام‏هایش عمل است، عمل همان عبادت است و بدون علم نمی‏شود، اصلا عمل یکی از گام‏های علم است، اصلا عمل جزو علم است. در جلسه گذشته روایتش را گفتم، از پیامبر پرسید علم چیست؟ گفت ساکت بودن، گفت بعدش چیست؟ فرمود گوش دادن، گفت بعدش چیست؟ فرمود حفظ کردن، گفت بعدش چیست؟ فرمود، برای علم سوال می‎کند، فرمود عمل کردن، گفت بعدش چیست؟ فرمود منتشر کردن، اصلا با عمل کردن علم یاد می‎‎گیریم، تازه وقتی آدم عمل می‎کند علم نهادینه می‎شود. بعد می‎گوید بدون علم که اصلا هیچ کار نمی‎شود، اولش علم است، منتهی اگر بخواهد تبدیل به نورانیت بشود، این علمی که در مغز است تبدیل به نور بشود باید با عمل وارد دل بشود. علم ابتدا وارد دل نمی‎شود، با عمل در دل کاشته می‎شود. با عمل بعد هی رشد می‎کند آن علم، گام بعدی‌اش هم نشر علم است؛ همه‎اش همین است. شما آنچه را که شنیدید، تئوری، اگر عمل کردید می‎ماند، عمل نکردید یادتان می‎رود؛ یعنی واقعا شما هرچقدر هم به یک کسی بگویید رانندگی اینطور است، و به صحنه عمل نرسد، رانندگی یاد نخواهد گرفت. اگر کسی آموزش رانندگی دید، و رانندگی نکرد، به نظر شما این عالم به رانند است؟ وقتی رانندگی می‎کند تازه یاد می‎گیرد، تازه می‎فهمد رانندگی یعنی چه؟ در صحنه عمل آدم یاد می‎گیرد و نهادینه می‎شود، خب این هم جزو گام‎های علم است.

سی دی هم همینطور است، ما انسان هستیم، چون انسان هستیم نباید علممان فقط در مغز باشد، باید در جان باشد؛ لذا مرده را تلقین می‎دهند، چون مشکل این جان است، یعنی این «الله ربی، القرآن کتابی، الکعبه قبلتی»، این‎ها باید با جان عجین شود؛ چون شب اول قبر که مغز کار نمی‎کند دیگر، قرار است جان بهره‏مند شود.

علم باید انسان را نورانی کند/ علما، فیضشان بیشتر از دیگران است
علمی که اسلام می‏گوید قرار است نور بشود؛ در خطاب به کمیل هم داریم، امیرالمومنین(ع) می‎گوید «لِکلِّ مأمومٍ اِماماً یقتدی بِه و یستضیء بِنورِ عِلمِه»، مشکلشان را این می‏گوید، نمی‎گوید این‎ها علم در مغزشان نیست، لذا ما الآن عالم‏هایی می‎بینیم که حزب باد هستند، می‏گویند آقا رَسم این است، عالم است می‏گوید رسم این است! «یَمیلونَ معَ کُلِّ ریحٍ».[۱۷] فقط این در فرهنگ اسلامی است که می‎گوید عالم جاهل داریم، «رُبَّ عَالِمٍ قَدْ قَتَلَهُ جَهْلُهُ، وَعِلْمُهُ مَعَهُ لاَ یَنْفَعُهُ»[۱۸]، یعنی از نظر فرهنگ دینی اصلا این عالم به حساب نمی‎آید، چون عقل ندارد. در روایتی در نهج البلاغه می‎گوید سوال کردم عاقل کیست؟ حضرت فرمود «هُوَ الِّذِی یَضَعُ الشَّیْءَ مَوَاضِعَهُ»[۱۹]، بعد می‏گوید، این‏ها می‏دانستند که عقل و جهل دربرابر هم هستند، گفت آقا جاهل یعنی چه کسی؟ نگفت دیوانه یعنی چه کسی؟ حضرت جاهل را هم تعریف کردند، پس پیداست دو سطح از علم داریم، علم دربرابر جهل، علم دربرابر عقل، علم دربرابر جهل مال همین است که آدم هیچ چیز نمی‎داند، در حافظه‎اش هم نیست، یاد نگرفته، جهل دربرابر عقل، که علم و عقل با هم یکی باشد، مال میدان عمل است؛ اگر عمل می‎کند، تازه آن هم عملِ به‌جا، والا اگر آدم نماز بیجا می‏خواند، جهاد بیجا می‏کند، باز هم عاقل نیست.

یک روایت داریم از حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها فرمود «روز قیامت «عَلی کثرت علومهم وَ جِدّهم فِی ارشاد عبادالله»[۲۰]، عالم‎ها فیض دارند، بهره دارند، یک روایتی هست که روز قیامت صدا می‎زند، «ایُّها الکافلون ایتامَ آلِ محمد»، کجا هستند کسانی که کفیل هستند، بعد آنجا ذیلش خیلی قشنگ است، می‎گوید «علی کثرت علومهم و جدهم فی ارشاد»، یعنی علم را خرج بکند، ته علم که نشر است آن را هم داشته باشد، بعد نشر هم که می‏دهد همان علم‎های قبلی را مدام نشر ندهد، اضافه بکند دوباره نشر بدهد، فرمود درباره علما که فیضشان بیش‎تر از دیگران است.»[۲۱]

دلیل صبر نداشتن حضرت موسی، عدم احاطه او بود
«قَالَ إِنَّکَ لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا»[۲۲]، گفت تو هرگز نمی‎توانی با من صبر بکنی، «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»[۲۳]، که اینجا حرفِ «إنَّ» را می‎آورد برای تأکید، حرفِ «لَن» را می‏آورد برای نفیِ اَبد، و می‎گوید که تو نمی‎توانی صبر بکنی، «لَن تَسْتَطِیعَ مَعِیَ صَبْرًا»، حالا خودش هم دلیلش را می‏گوید، می‏گوید حق داری، اصلا تنقیص تو نیست، چون احاطه نداری صبر هم نداری، صبر احاطه می‏خواهد «وَکَیْفَ تَصْبِرُ عَلَى مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»[۲۴]، یعنی می‎خواهد بگوید که تو، علتش این است که سبب صبر را نداری، لذا صبر یک رابطه‏ای با علم دارد، صبر یک رابطه‎ای با علم دارد، به اندازه‎ای که آدم‎ها آگاهی‎شان بیش‎تر است، حالا آگاهی به چه؟ به منافع، به مضار، به فوائد، لذا در پایه‎های ایمان اگر یادتان باشد در حکمت ۳۱ داشتیم، یکی از پایه‎های ایمان صبر است، صبر چهارتا پایه داشت، یکی‎اش شوق به بهشت است، یکی‎اش ترس از جهنم است، یکی‎اش زهد است، یکی‎اش ترقب است، یعنی وقتی انسان می‎فهمد بیش‎تر صبر می‏کند، عرض شود خدمت شما که، شما اگر الآن به یک کسی، بگویی آقا این سنگ را به شکمت ببند نمی‏تواند، ولی زن‎ها حملته کرها، صبر می‏کنند، چون منافعش را می‎دانند، یعنی علم به منافع آدم را صبور می‏کند، صبر علم می‏خواهد، بدون علم تصبر است، این را امیرالمومنین می‎گویند، تصبر هم خوب است البته، ولی این صبر عاشقانه نیست، صبری که آدم بخواهد خم به ابرو نیاورد و تحمل کند.

مثل بچه‏ای که می‏گوید بابا من هم می‎خواهم با تو کوه‎نوردی بیایم،می‎گوید بابا تو نمی‎توانی، تو می‏دانی در راه‎ها چه خبر است، این بچه نمی‏داند در راه‏‎ها چه خبر است، همینطور الکی می‏گوید من می‏آیم، در عین حال هم، هم می‏گویی نیا هم می‏گویی بیا، چون او اصرار دارد دیگر، از آخر هم می‏بری، وسط راه می‏ماند، وزر و وبال می‏شود، باید بغلش کنی. الآن در بلاها همینطور است، فی الجمله می‎دانیم یک حکمتی هست، ولی دلمان آرام نمی‎شود، بعد که بازش می‎کنند دلمان آرام می‏شود.

حالا یک مطلبی علامه می‏گویند من می‏خوانم شما ببینید نظرتان چیست؟ علامه می‏گویند نظیر این تفاوتی که در علم و در مظاهر علم رخ داده داستان موسی است در قضیه گوساله، یعنی ایشان می‏خواهند یک تشبیه بکنند بین این داستان و داستانی که حضرت موسی از کوه طور برگشت و دید این‎ها گوساله پرست هستند، چطور؟ ایشان چه می‏گوید؟ می‎فرماید با اینکه خدای متعال در میقات به موسی خبر داد، که قوم تو بعد از آمدنت به وسیله سامری گمراه شدند، و خبر دادن خدا از خبر دیگری صادق‎تر است، موسی هم دیگر آمد، با این وصف آنجا هیچ عصبانی نشد، آنجا که خدا گفت آن‎ها گوساله پرست شدند، نقل نشده که عصبانی شد، ایشان از همین استفاده می‏کنند، من همین را می‎خواهم بگویم که ایشان می‏گوید موسی آنجا عصبانی نشد، نقد من همین است که از کجا می‏گوید عصبانی نشد؟ موقع شنیدن عصبانی نشد، وقتی آمد گوساله پرستی را دید عصبانی شد. وقتی به میان قوم آمد و مظاهر آن علمی را که میقات به دست آورده بود با چشم خود دید، پر از خشم و غیظ شد، الواح را انداخت و ریش برادر را گرفت و کشید، ولی این با آن فرق می‎کند، اولا آنجا هم ناراحت شد، اینجا هم ناراحت شد، اینجا این ناراحتی‎اش جنگ زرگری بود؛ یعنی حضرت موسی می‏خواست به مردم بفهماند که گوساله پرستی بد است، که ریش هارون را گرفته، پیامبر خدا را می‎کشاند بعد هم عذر آورد آخرش هم هارون گفت خودت گفته بودی صبر کن، «وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی»، وقتی داشت می‏رفت گفت «أَصْلِحْ وَلاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ»[۲۵]، به حرف مفسدین نکن ولی جامعه هم بهم نریزد. دو چیز را با هم خواست، هم اصلح و هم «لاَ تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِینَ»[۲۶]، وقتی هارون گفت «إِنِّی خَشِیتُ أَن تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی»[۲۷]، حضرت موسی پذیرفت؛ یعنی آنجا به نظر من جور درنمی‏آید با شأن پیامبری، پیامبر خدا را، این می‏خواهد بعدا پیامبری کند، این جلوی چشم مردم، هارون خیلی خوب کاری کرد، اگر هارون مخالفت می‏کرد تا سر حد انشقاق بنی‎اسرائیل، دیگر بنی‎اسرائیلی نبود که موسی بیاید اصلاح کند و سامری را تبعید کند و گوساله را آتش بزند، همه چیز به هم ریخته بود

نکته آخر اینکه خوب نیست بگویید حضرت موسی تند مزاج بودند! نه، پناه بر خدا، موسی جزو پیامبران اولوالعظم است، مومن عادی را می‏گویند باید حلم داشته باشد، چه رسد به پیامبر خدا. فرض کن یک رهبر که پیامبر هم نیست، همین الآن، اینطور باشد، اصلا لیاقت ندارد، می‎گوید اعدامش کنید، خب خیلی چیزها در اختیارش است، بزنید، من برداشتم این است که این داستان حضرت موسی با هارون را با توجه به اینکه پیامبر بوده باید درش بیشتر دقت شود.

اللهم صل علی محمد وآل محمد
تهیه شده در meftahportal.ir

[۱]. البرهان فی تفسیر القرآن، ج ۳، ص ۶۴۸
[۲]. (روایتی دیگر) … فکتب علیه‌السلام فی الجواب؛ أتى موسى العالم فأصابه فی جزیره من جزائر البحر إما جالسا و إما متکئا فسلم علیه موسى فأنکر السلام إذ کان بأرض لیس فیها سلام فقال من أنت قال أنا موسى بن عمران الذی کلمه الله تکلیما قال جئت لتعلمنی‏ مما علمت رشدا قال إنی وکلت بأمر لا تطیقه ثم حدثه العالم بما یصیب آل محمد (ع) من البلاء حتى اشتد بکاؤهما ثم حدثه عن فضل آل محمد حتى جعل موسى‏ یقول یا لیتنی کنت من آل محمد…»
حضرت علیه‌السلام فرموده است: موسى نزد آن عالم رفت و او را در جزیرهاى از جزایر دریا دیدار نمود که یا نشسته بود و یا تکیه داده بود، موسى سلام داد، و او معناى سلام را نفهمید!، چون در همه روى زمین سلام دادن معمول نبود. پرسید تو کیستى ؟ گفت: من موسى بن عمرانم، پرسید تو کیستی؟ گفت: من موسى بن عمرانى هستم که خدا با او تکلم کرده. [پرسید چه حاجت دارى؟] گفت: آمده ام تا مرا از آن رشدى که تعلیم داده شده اى تعلیمم دهى. گفت: من موکل بر امرى شده‌ام که تو طاقت آن را ندارى، همچنان‌که تو موظف به امرى شده اى که من طاقتش را ندارم، – تا آخر حدیث.
[۳]. سوره کهف، آیه ۶۵
[۴]. سوره زخرف، آیه ۳۲
[۵]. سوره نمل، آیه ۲۲
[۶]. سوره کهف، آیه ۶۸
[۷]. سوره نمل، آیه ۲۲
[۸]. سوره کهف، آیه ۶۵
[۹]. همان
[۱۰]. سوره شعراء، آیه ۱۰۹
[۱۱]. سوره کهف، آیه ۶۵
[۱۲]. نهج الفصاحه، ص ۲۱۸٫
[۱۳]. نهج الفصاحه، ص ۲۱۸٫
[۱۴]. نهج‌البلاغه، خطبه متقین
[۱۵]. سوره کهف، آیه ۶۶
[۱۶]. سوره توبه، آیه ۱۲۲
[۱۷]. النَّاسُ ثَلَاثَهٌ فَعَالِمٌ رَبَّانِیٌّ وَ مُتَعَلِّمٌ عَلَى سَبِیلِ نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أَتْبَاعُ کُلِّ نَاعِقٍ یَمِیلُونَ مَعَ کُلِّ رِیحٍ لَمْ یَسْتَضِیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ وَ لَمْ یَلْجَئُوا إِلَى رُکْنٍ وَثِیقٍ؛ نهج‌البلاغه، حکمت ۱۴۷
[۱۸]. نهج‌البلاغه، حکمت ۱۰۴
[۱۹]. نهج‌البلاغه، حکمت ۲۳۲
[۲۰]. آیه ۶۷ و ۶۸ سوره کهف (تفسیر المیزان و تفسیر عیاشی)
[۲۱]. بحارالانوار، ج۷۱، ص۱۰۹
[۲۲]. سوره کهف، آیه ۶۷
[۲۳]. سوره کهف، آیه ۶۸
[۲۴] همان
[۲۵]. سوره اعراف، آیه ۱۴۲
[۲۶]. همان
[۲۷]. سوره طه، آیه ۹۴